تبليغاتX
نگاه کن به صفحه کلید - بنگر به صفحه کلید

نگاه کن به صفحه کلید

قصه های ف.ح.گوران

 

- یادته توی این درندشت یه وجب جا نداشتی که بتمرگیم رُوش.

- یه وجب که داشتم...

ایستاد رو به روی ام؛ تمام رخ. انگشت گذاشت روی لب پایینم و چشمک زد.

- نداشتی .نداشتی .نداشتی. همه ش وعده ی سر خرمن می دادی.

- حالا دارم.زمین نود و نه ساله با وام  16 درصد ...  می خوام خونه ای بسازم از اونا که می گفتی معماری سبک قجر.

-  سندِ ش کف دستِ ت نوشته شده!

 پوزخند زد. دستم را مشت کردم.

وارد خانه ی هنرمندان شدیم. نمایشگاه چیدمانی موسوم به " تصاویر مردگان و گورهای تهی"  در حال برگزاری بود؛ تابلوهای اجق وجق ، سنگ قبرهای قدیمی ، جمجمه ها و  کوزه هایی که بوی تن مرده می دادند... درست همان طور که در یکی از قصه های ناتمام توی کشوی میزم...

- خب! نگفتی چه کارا می کنی؟

- هر کاری که فکرش رو بکنی.همه ش تجربه و تجربه.گاهی جلوی دوربین گاهی پشت دوربین.

- بالاخره به آرزو ت رسیدی. عشق بازیگری بودی دیگه.

- بازیگری؟ خیر سرم می خواستم دکتر، مهندس بشم.

گرم گپ و گفت، رسیدیم به در رستوران.انگشت گذاشت روی شکمم .

- مث اینکه افتاده به قار و قور .یه وقت تو خرج نیفتی!

- بعد این همه سال، چه طوره یه پیتزا سبزیجات با هم بخوریم.

- تو بخور. من باید برم سر قرارم.

- تنها می خوای بری؟

- نه خیر! تو رو هم می زنم زیر بغل َم.

- کجا؟

- توی باغی اون بالا بالاها.

 نفهمیدم چه طور باهاش خداحافظی کردم. بخت یارم بود که شماره همراه نخواست. کارت ویزیت بهش دادم که شماره تلفن های شرکت و ایمیل شخصی ام  ُروش بود. او هم فقط شناسه ی یاهو و نشانی وبلاگ اش را داد.گفت" فقط شبا آنلاینَ م  یه وخت تو روز هوس چت نکنی ".

از پله هاکه پایین می رفت کمر باریک اش را قر داد و یک بوس صدادار برای ام فرستاد.

صاف و پوست کنده گفته بود" توی باغی اون بالا بالاها ".

می دانستم خالی نبسته.اوایل عاشق همین خصلتش بودم.رک و راست بود و بی شیله پیله.

بی خیال پیتزا سبزیجات شدم و خودم را رساندم به یک کافی نت پر سرعت  . به همان نشانی که داده بود، رفتم توی دنیای مجازی. موش کوچلو حس عجیبی به  دستم می داد. وبلاگ اش ، اول فقط یک صفحه ی سیاه بود. بعد شد صورتی روشن و سر و کله ی متن توی یک قاب قرمز پیدا شد.آن هم چه متنی، انگار مورچه رفته بود توی کلمات:

"دراز می کشوی روی تختِ تنِ جلو دوربین از پشت پرده که فقط ما دو نفر هستیم و در کوچه باد می آید و باتوم می زنند بر دیواری که صدای جیغ هام را  عبور نمی دهد و بعد فقط یک جسد خیسِ کنار خیابان و درِ خانه ی پیام ها را هم بزن."

خانه ی پیام ها خالی بود.نوشتم" خوش به حال هر که دراز می کشود  روی آن تخت".حروف اول نامم را هم جا گذاشتم. بعد توی گوگل عکسش را جست و جو کردم . چه می دانستم همنامی تان کار دست ام می دهد . چشم های  خاکستری و موهای خرمایی ات ظاهر شد و یک دل نه صد دل...ای آتش بگیرد این دل هر جایی...

از کافی نت بیرون آمدم و زیر باران راه افتادم. قبلش ابرها را توی آسمان ندیده بودم.آسمان خرداد ماه و باران؟ تا خیس نشدم ، خیال می کردم دوباره مورچه افتاده به جانم.باید برای آتوسا، سرلاک سه میوه و پوشک کامل می خریدم، برای خانه هم شیشه ی پنجره ، روغن نباتی و رطب مضافتی. همه را نوشته بودم کف دستم. خودم را رساندم زیر پل کریم خان و سوار اتوبوس شدم. انگشت های راننده، جوهری بود.

 گفت" چه انتخاباتی،دوم خرداد بزنه گاراج".

-              فقط پول و پله ی نفت بیاد سر سفره .

-               نفت بو می ده. بگو پسته ی صادراتی رو بیارن .

-              من که به خودم رای دادم.

صدای سه مسافردیگر اتوبوس بود که پیچید توی گوشم.

راننده گفت : اگه پول نفت نیاد من یکی دیگه می زنم گاراج.

 

کلید را که توی قفل چرخاندم، صدای آتوسا بلند شد: دَ..باباجی...دَ...

پوشک کامل را نشانش دادم و گفتم: ببین نی نی داره می خنده.

آسیه از آشپزخانه غر زد: باز رفتی خانه ی هنرمندان، ول خرجی...

- یه سر زدم. مگه جای دیگه هست برم؟

-کاشف به عمل اومد...

لحنش را تند کرد: یه بار دیگه تو ظرف شویی دماغ بریزی، خودت  می دونی.

آتوسا، دودستی روی پوشک می کوبید و می گفت: دَ...دَ...

جواب آسیه را گذاشتم کف دستش: دهات ما ظرف شویی نداشت.

آتوسا را بغل کردم و نشستم روی مبل. توی گوشش خواندم: لَلَی لَلَی بکنیم...دَلَی لَلَی بکنیم...

دست هاش را رو به پوشک تکان داد و تکرار کرد: دَ..باباجی ...دَ...

- شده دو هزار و هفتصد و پنجاه تومان .یعنی سی درصد تورم در یک هفته...

- دَ...دَ...

تازه زبان باز کرده بود و همین چند حرف و کلمه را گُراگُر  تکرار  می کرد. پیشانی اش را بوسیدم.

- میمی  دو تا...

ناخن انگشت بزرگه ی پای چپش شکسته بود .گفتم: چی شده؟

گفت:اُوف... اُوف...

آسیه آمد، نشست روی کاناپه ی خودش.

- از شرکت چه خبر، محموله ترخیص شد یا نه؟

- افتاده تو هچل افزایش تعرفه. باج می خوان. مدیر عامل زیر بار نمی ره .پانصد میلیون تومان ضرر رو شاخکِ شه.

- شاخک نه. شاخ ، دهاتی.

آتوسا، پوشک کامل را دنبال خودش کشید به طرف اتاق خواب: دَ...دَ...

-              دوباره سوخته ، باید از اون پماد خارجی یه براش بخری.

-               گیر نمی آد.مشابه هم نداره.

-               برو ناصر خسرو ... از زیر سنگَ م شده باید گیر بیاری . بچه تب کرده.

آتوسا برگشت: اُوف...اُوف...

گفتم: سوختگی صد درصد این جاست.

دست گذاشتم روی قلبم.

آسیه غُر زد: کم با بچه گنده گویی بکن.

تکیه کلامش را هم فراموش نکرد: آدم حقیر.

 

لخت شدم. رفتم حمام و زیر دوش آب سرد، ترم آخر را مرور کردم. هر روز می دیدمش و می رفتیم جنگل شیان. خانه شان همان دور و بر بود. از دانشگاه که بیرون می آمدیم، یک راست سر از لا به لای درخت های سر به فلک کشیده ی شیان در می آوردیم. قدم می زدیم . با ترس و دلهره  می بوسیدمش  و هزار بار توی گوشش زمزمه می کردم"عاشقتم عزیزم".

بعد از 18 تیر یک سالی ازش خبر نداشتم. تا اینکه یک روز با پانسمان کهنه ی روی چشم چپ پیداش شد. زیر رو رو شده بود. حرف هایی می زد که قبلا ازش نشنیده بودم و سر در نمی آوردم...

روز فارغ التحصیلی ام سر حال تر از همیشه بود. دستش را حلقه کرد  و یک بوس آبدار

[...]

گفت"اینَ م شیرینی  من".

 روی زمین پر از مورچه بود.

- حیف آسمون جلی ، اگه نه...

- همین روزا گره ازکارم باز می شه.

- آمد و سرِ کار هم گذاشته شدی. ماهی چه قدر می خوای بگیری. پولِ سنگ قبرم...نه؟

- گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی.

-  همین حالا بساز.

- با دست خالی؟

- بله، با دست خالی.

- چه حرف ها می زنی.

- بله. من دیگه اون آدم سابق نیستم. می فهمی؟

- منظور؟

 - هر وقت فهمیدی، بیا ببینمت.

بلند شد. دستی تکان داد و رفت. سر گیجه گرفته بودم. خودم را به خوابگاه رساندم و خرت و پرت های داخل کمدم را ریختم توی آن چمدان زرد قدیمی. هم اتاقی هام نشسته بودند پای قلقلی. چند کام عمیق گرفتم. کله ام که گرم شد با چهار سال زندگی خوابگاهی، وداع کردم. 

 

خودم را در حوله پیچیدم و از حمام آمدم بیرون. آسیه باز غُر زد: کفا رو نیگا.

گوش هام پر از کف بود.

آتوسا، پستانک را گذاشته بود دهان عروسک کوکی اش. ادای مِک زدن درآورد.

گفتم: دَلَی دَلَی بکنیم یه ممه ی خوشمزه بخوریم.

بعد از شام ،کفش و لباس کوهنوردی ام را پوشیدم . کوله پشتی و کیسه زباله را برداشتم ...

آسیه گفت: نذاری ش دم در . این جا شهره.

گفتم: تا پلنگ چال می رم و بر می گردم. دیر کردم، نگران نشی.

یکی دیگر از تکیه کلام هاش را رو کرد: نه خیر! واسه ت پر پر می زنم.

- اه...یه وخت نفس ت بند نیاد.

- دست از سرم بردار هوکی هوکی ِ سر به هوا.

مجله ی  جدول را گرفت جلو چشم هاش.

 

به دنبال کافی نتی که آن وقت شب بسته نباشد سر از وسط شهر درآوردم.خلوت بود.برگه ی کاربری را پر کردم. و به اشاره ی آنکه نشسته بود پشت میز، رفتم به اتاقک شماره ی چهار. حروف فارسی صفحه کلید کامپیوتر خوانا بود. خدا را شکر کردم. از این می ترسیدم که انگلیسی حال کند و کم بیاورم. از او بعید نبود. آن وقت ها، گاهی یک کلمه  فارسی حرف نمی زد. می گفت" اگه قراره بزنیم چاک از این جهنم  در ریم باید زبان یاد بگیریم".

چراغش روشن بود. شکلک سلام را براش فرستادم. بلافاصله جواب داد:"ای ول، مردآنلاین". آن هم به خط فارسی.

متن دست نخورده ی چت آن شب مان همین است که از نظرت می گذرد:

- خب! نمی خوای وبلاگ ت رو به روژ کنی؟

- کردم. همین امرور.

- تاریخش مال سال گذشته ست.

- کردم. برو ببین.

- می بینم. این همه سال کجا بوذی؟

- توی جهنم بوذم.راستی برای " عاشقتم عزیزم" چه کردی؟!

- هیچ ... شرمنده ..... چنان قحط سالی شد اندر ذمشق ...... که یاران فراموش کردند عشق.

-  به صفحه کلید نگاه کن.همه ش داری غلط می نویسی.

- مشکل از حروف بر عکسه. این جام که تاریکه.

- کجایی ،خونه ای؟

- معلومه که... این وقت سب می خوای پلنگ یا جنگل سیان باشم.

- گفتم به صفحه کلید نگاه کن... اعصابم داره خورد می شه.

- خورد می شه یا خرد؟

- حالا نمی خواد نقش ملانقطی ها  رو بازی کنی .

- شوخی کردم هر چی تو بنویسی درسته.

- رای دادی یا نه؟

- همان یک بار  برای هفت پشتم بس بود. از تو چه پنهان که یک گونی پوستر و عکس توی انباری شرکت قایم کردم... خودت چی؟

- من که شناسنامه َم مهر ابطال خورده. مگه تو نمایشگاه ندیدی؟

- چیزی که زیاده شناسنامه ست.

- بی خیال، فردا کجا می پلکی؟

- توی شرکت... از هشت صبح تا پنج عصر.

- کار ت چی یه، ویرایش نامه های ااداری!!

- باورت نمی شه.مدیر کنترل کیفیت تولید و واردات هستم.

- چرا باورم نشه.به رشته ی الکی ت می خوره دیگه!

- اولش خواندم رشته ی الکلی!!

- نکنه الکل هم می زنی ناقلا؟

- آن هم چه الکلی، از نوع نود و شش درصدش.

- از آدم ترسویی مث تو بعیده.

- ترسو؟

- بودی دیگه.

-  البته دیگه گیر نمی آد. باید برم سراغ  الکل صنعتی.

- کبدت رو از کار می ندازه خنگلو.

- قلبم که از کار افتاده.

- اوووه...چه رمانتیک!!!! شکلک رو بگیر که اومد.

- عکس خودت رو بفرست شکلک فدای شکل ماهت.

- می خوای چه کار ؟ تو روزنامه آگهی تسلیت بدی؟!

- نه بذارم روی تاقچه ی قلبم.

- اوووه...چه قلب رمانتیکی...

- قلب رمانتیک و زندگی سگی.

- راستی گفتی هنوز مجردی؟

-نه خیر! هفت هشت تا بچه از سر و کولم می باره.

- از تو بعید نیست.کارمند دولت که هستی، داستان َم که می نویسی.

- دولت نه، بخش خصوصی.

- بمیرم برای این بخش خصوصی. مث اینکه خودم حقوق خووندم و دفتردار چند شرکت تجاری بودم  ها.

- اصل 44 داره احرا می شه ها. نشنیدی؟

- نگاه کن به صفحه کلید.از این بحث َم بیا بیرون.

- راستی هشت ترمه تموم کردی؟

- نه. هفت ترمه زدم وسظ خال.

- کذوم خال؟

- بمانه. مذیر گروه می خواست سکه رو به نام خودش بزنه. وقت محضرَ م گرفته بود.

- همون چلاقه؟ رک و راست بگو می خواست چه کار کنه.

- زن رسمی دیگه خنگلو. افتاده بود تو تله.

- لابد دمش برید  نه؟

- چه جورَ م. لقمه ی چرب و چیل زن جهارم گیر کرد تو گلوش.دیوانه م شده بود می گفت اگه بله رو نگی جنازه ت رو می ندازم کنار خیابان.

- حالا اصلا برنامه ت چی یه می خوای ازدواج کنی یا نه؟

- کجا؟ زیر سنگ لحد؟

- حرفای عجیب غریب می زنی. می خوای شگلک بفرستم!

-  ببین . من باید برم. کی ببینمت؟

- فردا ، همان جا.

- پس واقعا می خوای سور  بدی...پیتزا سبزیجات؟

- اگه شکم تو  َم قار قور کرد...

- فعلا.

- سر ساعت پنج عصر.

- فعلا.

 

 

پلک هام راست ایستاده بود. سرم گیج می رفت. از یاهو مسنجر آمدم بیرون . رفتم سراغ وبلاگ اش. راست گفته بود. یادداشت جدید داشت. زیر عکس گرافیکی یک عدد پیتزا سبزیجات این جملات به چشم می خورد:

" من و شکم قار و قور از قبر در آمدیم که زیر جهنم بود در این گوشه از درندشت و رفتیم شاغل بخش خصوصی شدیم آن قدر دولتی..."

توی صفحه ی پیام هاش حالی دادم به این کلمه ی آخر. ذهنم نمی کشید چیز دیگری بنویسم. توی راه هر چه به کله ام فشار آوردم که جملات فردا را طوری کنار هم بچینم که آب از آب تکان نخورد، نشد. کله ام  مثل  کوزه های گلی توی نمایشگاه خالی بود و نمناک .آهسته کلید را توی قفل در چرخاندم و پا به خانه گذاشتم. آتوسا خواب بود، شستش را می مکید. آسیه توی آشپزخانه، بشقاب ها را دستمال می کشید  و جدول حل می کرد.

- چه عجب! خیال می کردم امشب رو توی کیسه خواب سر می کنی.

- هوا پس بود .ریخته بودن.

-  کیا ریخته بودن؟

- همونا که می ریزن دیگه. انگار پادگانه و خشم شب...

- صب که ریخته بودن روی پشت بام مجتمع رو به رو. هر چه دیش ماهواره بود از بالا انداختن توی کوچه.

- خوب کردن. شبکه های لوس آنجلسی رو باید پرت کرد تو کوچه.

- اه.قبلا نظرت فرق می کرد.

- نسخه ی بدل همین  شبکه ها هستن . این رو همیشه گفته م.

- اوه ه ه...چه گنده گویی ها چی رو با چی مقایسه می کنه.

- تو فعلا چربی دور کمر اضافه کن .

- لابد تو هم بری نمایشگاه گورهای تهی.گنده گو..

- نه. می مونم به این زندگی سگی ادامه می دم.

- ادامه بده تا ابد.

نباید به این مشاجره ی تکراری ادامه می دادم. با همان لباس های کوه خودم را انداختم روی تخت و مثل مرده دراز کشیدم. حیف که نشانی ات را نداشتم... فقط یک ایمیل خشک و خالی.

 

 

صبح با صدای زنگ مدیر عامل از خواب بیدار شدم.دلم هری ریخت پایین.

 گفت: بیا که روز خوبی در پیش داریم. انتخابات  رو بردیم.

سابقه نداشت زنگ بزند خانه، آن هم صبح علی الطلوع. اول فکر کردم رفته انباری رو تفتیش کرده و گونی عکس ها لو رفته.یک گونی سهم من بود که پخش کنم.قایمش کرده بودم  زیر پله های انباری.

به شرکت که رسیدم نشسته بود پشت میز کارش. داشت قلم می زد.متن تبریک می نوشت با دستی و با دست دیگر تسبیح می چرخاند.مثل شخصیت اصلی  یکی از همان قصه های  ناتمامم ، آب دماغش را  بالا می کشید. توی کشو میز کارم پر بود از برگه های کنترل کیفیت و دستنویس همان قصه ها...

گفت: محموله همین امروز ترخیص می شه. دیشب ساعت دوازده کارسازی ش کردم.فقط باید بری اداره ی استاندارد گواهی بگیری.

می دانستم از آن روزهایی نیست که توی طبقات اداره ی استاندارد سرگردان بشوم. نشدم. امضا و مهر مدیر کل که رفت پای نامه، گل از گلم شکفت. برگشتم شرکت و بلافاصله  نامه را  فاکس کردم به گمرک مهرآباد.

مدیر عامل سر از پا نمی شناخت.منتظر جلوه ی تراول سبزش بودم . زهی خیال باطل. .هر وقت کرایه خانه عقب می افتاد و صاحبخانه می آمد سراغم، می گفتم " زنگ بزن به همون شخصیت اصلی قصه  و بگو حقوق کارمنداش رو سر برج بریزه به حساب شون که همه شون دارن قالب تهی می کنن..."

می گفت" شخصیت اصلی قصه؟"

می گفتم"همون که هر معامله ش نه تا صفر داره"  

لب می گزید و چشم غره می رفت. مدیر امور مالی شرکت بود.

به آسیه گفته بود" چه طور با این خل چل زندگی می کنی. مهرت حلال جانت آزاد".

 

از این جا به بعد همه چیز همان طور که احتمالا حدس می زنی، اتفاق افتاد. دل واپسی  و  بیقراری ام  هر دم بیشتر می شد. دقیق تر بنویسم؛ زمان به  نارنجکی می مانست  که ضامنش را کشیده باشند. هر بار که زنگ  تلفن های شرکت به صدا در می آمد،موج انفجارش کله پام می کرد.سیگار پشت سیگار دود می کردم  و توی حیاط خلوت قدم می زدم.یک ساعت تمام ایستادم جلوی سوراخ روی دیوار و خیره شدم به    مورچه های بالدار کله زرد. صدای مدیر عامل را می شنیدم که می گفت بردیم...بردیم.

ناهار کوبیده بود با سالاد فصل. کوبیده اش را جلوی سگ می گذاشتی دهان نمی زد. بوی روغن نباتی  و دمبه ی گوسفند می داد، سرد و ماسیده. کی حال داشت برود آشپزخانه، بریزدش به ماهیتابه و گرمش کند.سالاد خالی را خوردم و رفتم بسته ی سیگار مدیر امور مالی را از روی میزش برداشتم. توی اتاقش نبود اگر نه باز چشم غره می رفت و حتما متلک هم بارم می کرد.

برگشتم به اتاق خودم . یکی از آن قصه های ناتمام را از کشو میز  در آوردم و جملات پایانی اش را دست کاری کردم.بگو مگوی زن های توی اتوبوس را هم با آب و تاب نوشتم . صندوق های مهر و موم را بردم اول قصه.  به نظرم شخصیت مدیر عامل در نیامده  بود ، همین طور شخصیت مدیر امور مالی که صاحب خانه ام بود و دوازده تا چک به عنوان عندالمطالبه ازم گرفته بود؛ هنگام عقد قرارداد و جلوی چشم بنگاه دار. باید اسم هر دوشان را می نوشتم روی یکی از سنگ قبرهای توی نمایشگاه.

یک روز به مدیر عامل گفتم" می خواهید از روی زندگی تان کتابی بنویسم؟"و تاکید کردم" البته خودتان اهل قلم هم هستید".

شدیدا استقبال کرد. همان روز  چهار تا نوار پر شد از روایتی که سرهم بندی...  در آغاز کارش این بوده که ده درصد برنج وارداتی را یکراست می فرستاده به...شاید باورت نشود. اما از دختری گفت که چند ماهی دفتردار شرکت بوده و بعد گم و گور شده. نگفت چه طور گم و گور شده و شاید وسط حرف از دهان اش پرید... اما از مدیر امور حقوقی و مسوول بایگانی شنیدم که جنازه ی دختر مو خرمایی  را کنار خیابانی در  همان نزدیکی ها پیدا کرده اند.

در قصه ای دیگر که دور از چشم مدیر عامل داده بودم منشی خوشگل ترگلش  حروف چینی کند، پوز آسیه را زده بودم اما دروغ چرا بگویم از پس تیغ دو دم گوشه کنایه ها و تکیه کلام های اش بر نمی آمدم. به خصوص این که هر وقت کم می آوردم، می گفت" حالا برو برای بچه پوشک کامل بخر".

قصه ی تو هم که مثنوی هفتاد من کاغذ بود. خیره می شدم به آن چند قطعه عکسی که روی صفحه ی مانیتور می چرخید و آه از نهادم بلند می شد. اگر آن عکس ها برابر اصل باشد که شق القمری.حیف که فقط این ایمیل خشک خالی را ازت دارم. Reply  هم که نمی کنی...

چشم مسوول بایگانی را هم از حدقه درآوردی.با همان لهجه ی تابلواش گفت:

- خانوم کجایی هستن، جناب؟

-  از اون دنیای مجازی.

-   بَه...مجازی حال می کنی، جناب ! هوای ما رو هم داشته باش.

دست گذاشت روی شانه ام:  ور رفتن با خوده، جناب! چشات  آب مروارید می آره.

 

حوصله ی بگو مگو نداشتم. از آن کنه های شرکت بود که دنبال گوش مفت، خفت آدم را می گرفت. از شرکت زدم بیرون، سایه وار و آشفته حال. تا خانه ی هنرمندان راهی نبود. قدم زنان جلو می رفتم و قند توی دلم آب می شد. اگر می خواست شب را بیاید پیشم ، چه بامبولی باید در می آوردم و چه طور سر قصه را  کج می کردم به طرف جنگل شیان ؟ هنوز هم روی زمین پر از مورچه بود؟ شاید هم دل به دریا می زدم، صاف و پوست کنده حقیقت  را برملا می کردم و بهش می گفتم من هم دیگرآن آدم سابق نیستم. چه بسا که این بار واقعا عاشقم می شد...

نگاه کردم به آسمان. بادبادکی قرمز آن بالا چرخ می خورد، میان دود و غبار.سیگاری آتش زدم و تندتر گام برداشتم.وقتی رسیدم هنوز نیامده بود. نشستم روی دیواره ی حوض و زل زدم به همان لجن سبز و ته سیگارهای جورواجور .هزار خیال از کله ام می گذشت و موج تبی سرد می پیچید به جانم... بله،حتما  پایان  قصه را حدس زده ای.  دستی  آشنا نشست روی شانه ام .سر بر گرداندم و سایه ی آسیه را روی زمین دیدم. صدای آتوسا را هم شنیدم : دَ...باباجی...دَ...

 

 

تابستان و پاییز 1384

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:11  توسط فرهاد حیدری گوران  |