تبليغاتX
نگاه کن به صفحه کلید - دوچرخه در اتاق خواب

نگاه کن به صفحه کلید

قصه های ف.ح.گوران

 

بلد نیستم ادامه‌اش را بخوانم. باهاش دم می‌گیرم. توی مهد کودک یاد گرفته. هفت روز ِ هفته از سپیده‌ی سحر می‌برمش آن‌جا تا شیش و هفت عصر. شیرخوار مهد همین است و یکی دیگر که او هم مادر ندارد. خانم بوربور می‌گوید "نمی‌شد به این دنیای وارونه نمی‌اومدن؟"
این جمله را تا به حال چندبار با گوش‌های خودم شنیده‌ام. ماهی صدهزار تومان می‌ریزم به حسابش، حرف مفت هم می‌زند. ساختمان مهد را پارسال خریده دویست میلیون تومان، حالا دو میلیارد هم نمی‌فروشدش.

هو هو... چی چی...

عکس ماه شب چهارده روی مجسمه‌های جاکومتی در آن خلوت بی‌درخت سمت غربی پارک، کمی بالاتر از موزه‌ی هنرهای معاصر که یک ژنراتور خمیده گذاشته‌اند جلوی در اصلی‌اش؛ ترکیب آهن قراضه با مس گداخته و زنجیر یخ‌شکن.

- آباللو خوی؟
- خوم.

خوردن را این طوری صرف می‌کند. همین فعل را از زبان پدری به ارث برده. مابقی همه زبان مادری است؛ شکسته بسته و گنگ.
خانم بوربور می‌گوید" ماشاءا... هنوز دو سالش نشده مث بلبل حرف می‌زنه."
البته عاشق همین حرف زدن شکسته بسته‌اش هستم. بعضی کلماتش مال خودش است. نه جایی شنیده و نه خوانده‌ام مثل همین آباللو که نام همه‌ی آب میوه‌هاست.مثل اودو که وقتی می خواهد قصه برایش بگویم هی تکرار می کند. همین امروز که از مهد می‌آوردمش خانه، خیره شد به کله‌ی بی‌کلاه راننده تاکسی و با خودش زمزمه کرد "آقا کولاه نداره."
"نداره" را زمزمه نکرد. کشید و جویدش.
راننده هِرهِر خندید. مسافران صندلی عقب هم که پاکستانی به نظر می‌رسیدند، خنده‌شان گرفت. راننده گفت "تجار برنج هستن."
نوش‌آفرین چنگ زد به بند کلاه بنفش پشمی‌اش و گفت "مه کولاه دارم. هاپو کولاه نداره."
راننده گفت "خوش به حالت که نمی‌بینی چه کولاه گشادی گذاشتن سر بزرگ ترا. بذاریش رو سر مجسمه آتیش می‌گیره."

هوهو... چی چی...

باید هر طور شده بخوابانمش و بنشینم جلوی این صفحه‌ی روشن. گزارش موزه را اگر تا فردا نرسانم به دفتر روزنامه، حق‌التحریر این برج رفته رو هوا. مثل جنازه‌ی بی‌نظیر بوتو مانده روی دستم. خبر ترورش را از نگهبان موزه شنیدم. نمی‌دانم چرا امروز به هر جا نگاه کرده‌ام پاکستان دیده‌ام؛ روی مجسمه‌ی بخت مضاعف، روی قوطی سرلاک نوش‌آفرین، روی کیسه‌ی برنج دم سیاه، روی صفحه‌ی تلویزیون...
به سرم زده بروم سراغ همین ماجرا و بی‌خیال گزارش موزه شوم. یک ستون (دقیقا هفتصد کلمه) با جان کندن می‌نویسی و فقط کاغذ سیاه می‌کنی. البته کاغذ که نه، آن صفحه‌ی روشن را سیاه می‌کنی. خودم به خودم می‌گویم.

هو هو... چی چی...

تصویر دوچرخه افتاده توی آینه‌ی قدی. نوش‌آفرین تا چند وقت پیش از آینه می‌ترسید. می‌گفت "دَ... دَ..."
یعنی کتکش بزنیم. یک بار طوری با قاشق کوبید به آینه که ترک برداشت. چند روزی هی تکرار می‌کرد "قاشوق بده..."
آن هم نه قاشق سرلاک‌خوری خودش. اگر قاشق بزرگ نمی‌دادم لج می‌کرد، می‌رفت گوشه‌ی آشپزخانه، زیر میز غذاخوری دراز می‌کشید و ادای گریه در می‌آورد.
حالا دوباره یادش افتاده "قاشوق بده... زو باش قاشوق بده..."
سگ پشمالویش را می‌گذارم جلوی آینه و می‌گویم "نگاه کن هاپو دو تا شده..."
- قاشوق بده...
یاد گرفته‌ام چه‌طوری حواسش را پرت کنم. اشاره می‌کنم به صفحه‌ی تلویزیون که پر شده از عکس تمام رخ بی‌نظیر بوتو؛ چشم‌های درشت و سیاه، لب‌های عنابی، دماغ تیز و کشیده، و پوست روشن که اصلا پاکستانی نیست.
می‌گویم "دَ شده... دَ..."
می‌گوید "میمی بده..."
می‌اندازم به BBC. این جا هم پخش مستقیم تصاویر حمله‌ی تروریستی در راولپندی پاکستان است با این زیرنویس:
Bhutto shot befor bomber blew Self up

آن‌که با گلوله زده به گردن بوتو، خودش را هم منفجر کرده.

- هاپو کولاه نداره...
- نه نداره. نوش‌آفرین کلاه داره.
- هاپو آباللو بخوه.
- نه، نوش‌آفرین آباللو بخوره.

کامپیوتر را روشن می‌کنم و تلویزیون را خاموش. کله‌ام گیج می‌رود. یادداشت‌هایی برداشته‌ام از چند مجسمه. به خصوص از آن هزاران زن ومرد سفالی که روی میزی جلو آینه‌ی قدی چیده شده بودند و یکی‌شان با چشم‌هایی از یاقوت سیاه کله‌اش را برگردانده بود؛ همه پیر و فرتوت و پریشان. حیف که نگهبان موزه نگذاشت دوربینم را داخل ببرم اگر نه عکس هم می‌گرفتم به خصوص از آن زن به ظاهر پاکستانی که با چشم‌هایی از یاقوت سیاه نگاهم می‌کرد و صدای آهش را می‌شنیدم.
کله‌ام دور برداشته. تا صفحه بالا بیاید یک استکان چای برای خودم می‌ریزم و شیشه‌ی شیر نوش‌آفرین را آماده می‌کنم پستانکش کهنه شده، باید یکی دیگر براش بخرم، دویست سی سی خارجی.

این هم از این صفحه‌ی روشن که نه کاغذ است و نه پوست گاو. حروف چینی‌ام انصافا حرف ندارد. سر حال که باشم دقیقه‌ای سی چهل کلمه می‌زنم. نباشم هم مثل همین حالا خیره می‌شوم به نور تند صفحه و به قول خانم بوربور آبستن آب مروارید می‌شوم. کی؟ ده سال دیگر؟ دیر و زودش فرقی ندارد. می‌دانم که آخرش می‌شوم. سوزش چشم که دارم. آستیگمات که هستم. تازه، همین دیروز توی اینترنت خواندم که آب مروارید ارثی است. تصویر پدرم آمد جلوی چشمم که ده سال آخر عمر جلوی پای خودش را هم نمی‌دید. چه رنجی می‌کشید از نخواندن شاهنامه که کتاب بالینی‌اش بود. کورمال کورمال راه می‌رفت و زمزمه می‌کرد "زمان وی اندر کمان ساختم/ چو روزش سرآمد بینداختم."
می‌گفت "چشم اسفندیار من."

کجا بودم؟ جلوی این صفحه‌ی روشن. چند سالی می‌شود که این یک گله جا را با دنیا عوض نمی‌کنم. گشت و گذار مجازی هم بماند که گاهی از سر شب تا سپیده‌ی سحر یا مشغول عوض کردن پوشک نوش‌آفرین هستم یا در این جام جهان بین سیر انفس می‌کنم. از شما چه پنهان که تازگی‌ها شیفته و مسحور یک شناسه‌ی پنج حرفی هم شده‌ام. صداش را شنیده‌ام، چه صدایی عینهو آباللو.

هوهو... چی چی...

گفتم که؛ باید اول نوش‌آفرین را بخوابانم. بعد هر طوری شده تصویر مرده‌ی بی‌نظیر بوتو را از چشم‌هام بتراشم. گفته "هیچ مسلمانی به من شلیک نمی‌کند چون کشتن زن در اسلام حرام است."
گلوله راست نشسته بیخ گردنش، کمی بالاتر از گره‌ی روسری.
نوش‌آفرین سر خوابیدن ندارد. با توپ و تشر درازش می‌کنم توی گهواره‌اش. چراغ را به قول پدرم می‌کُشانم. اتاق تاریک می‌شود. خانم بوربور می‌گوید "این از اون دختراس که شهرزاد قصه‌گو رو هم خواب می‌کنه و خودش بیدار می‌مونه."
پستانک را دو دستی به دهان می‌گیرد. مک می‌زند و خیره می‌شود به سوسوی ستاره‌های چسبیده به سقف. همه را مادرش چسبانده. ماه هم بود. نمی‌دانم چرا افتاده.
پستانک را از دهانش در می‌آورد و می‌گوید "باباجون...میمی ... اودو... ج ِ و پری."
یاد لالایی‌های مادرش افتاده و قصه‌ی بی‌آغاز و پایان جن و پری. آن روی صفحه را می‌گذارم و می‌گویم "امشب نوبت بی‌نظیر بوتو است."
بعد قصه‌ی زنی را برایش می‌گویم که دو دوره نخست‌وزیر پاکستان بوده. از سال 1996 به مدت ده سال تبعید شده به امارات متحده عربی و انگلستان. چندماه پیش با بدرقه ملکه‌ی بریتانیا به کشورش برگشته. در فرودگاه اسلام‌آباد عکاسان رسانه‌های بین‌المللی هزاران قطعه عکس از او گرفته‌اند. در گفت‌وگو با شبکه‌ی الجزیره چندبار تکرار کرده که "کشتن زن در اسلام حرام است" و حالا آن‌طور که BBC خبر داده در بیانیه‌ی القاعده آمده است که جای قاتل او در طبقه‌ی هفتم بهشت است...

آخرین قطره‌های شیر را که می‌نوشد پستانک را بیرون می‌آورد و می‌گوید "بابا جی... ج ِ و پری"
می‌گویم "تا یادم نرفته بگویم که در همان روز اول ورودش به پاکستان طی دو مرحله عملیات تروریستی یک‌صد و چهل نفر کشته شدند... ضمنا پاکستان زرادخانه‌ی هسته‌ای و بمب اتم هم دارد."

- میمی... دو تا میمی...

عکس دوچرخه در تاریکی آینه هم دیده می‌شود. نوش‌آفرین را بغل می‌کنم و می‌نشینم روی صندلی، جلوی این صفحه‌ی روشن. با هم می‌رویم به سایت الجزیره و از آن‌جا به روستای قاری خدابخش از توابع لارکانه، سرزمین پدری بی‌نظیر بوتو. فردا قرار است همین‌جا گورش را بکنند.

27 دسامبر 2007

 

منتشر شده در سایت ادبی عروض

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:19  توسط فرهاد حیدری گوران  |