تبليغاتX
نفس تنگی / فرهاد حیدری گوران -

نفس تنگی / فرهاد حیدری گوران

نقد و نظر و هر آنچه درباره ی رمان "نفس تنگی "است

 

 

به اين معنا فرهاد گوران به سوي نوعي <‌ميتا قصه>‌حركت كرده كه حتي شناسنامه اشخاص هويتي موجود - غيرموجود است؛ ‌يا بهتر است بگوييم وجودشان بنا بر تعارض رقم خورده و وابسته زبان روايت است؛ يعني حضور يا اختفاء شخصيت‌ها اساسا زباني است و به موازات وجود خيال‌انگيز، ايهامي و وجود واقعي قرار دارند. از اين نقطه‌نظر شخصيت‌ها به ويژه شخصيت كژال و غزال قابليت اين توازي ميان محتمل و واقعي را دارند و اصلا‌ انگار كه يكي هستند؛ يا يكي در متخيل است و ديگري در واقع.
با اين تمهيدات است كه نويسنده به سوي يك نوشتارشناسي جديد و يك نوع روايت تازه حركت كرده است. او قصد ندارد تا نوول يا رماني به شكل متعارف آن بنويسد. او به سوي انعطاف‌پذيري اين ژانرها حركت مي‌كند تا به نوعي در شكل نهايي‌اش به سود نوعي فراقصه آن را دچار استحاله كند. او روشي را برمي‌گزيند كه كمتر با شكل‌هاي متعارف همنوايي دارد و در شكل نهايي خود كمتر از صيغه‌هاي نهايي و كلي ژانرهاي روايي رسمي استفاده مي‌نمايد؛ يعني اصالت كارش را نه در رسيدن به اصولي مشخص و پيش‌انگاره‌هاي قبلي، بلكه با الهام از نوشتارشناسي غيرمتعارف و غيرمتمركز به پيش مي‌برد؛ با نگاه به زيست مردمان حاشيه‌اي و ميراث نوشتاري الهام گرفته شده از افسانه‌هاي كهن و تخليه آنها از زمان خود و اضافه كردن محمولا‌ت جديدي به آن، تا تجربه جديدش را با فاصله اين مكانت تاريخي و اعماق در نوشتارشناسي جديد منبعث از وب و هايپرتكست بروز دهد و ما در زيباشناسي شكل روايت به نوعي با بينامتنيتي از زيباشناسي شكل سر و كار داشته باشيم و با نحله‌هاي امروز معرفت‌‌شناسي و هستي‌‌شناسي درگير شويم. ‌
<نفس تنگي> با اين تمهيدات ادامه فرهاد گوراني است كه به زعم خودش اولين اثر وب‌نوشت فارسي را نوشته است: <‌كتيبه‌خوان ويراني>‌. روايت <نفس تنگي> هم با دنياي مجازي و وب ساحت شروع مي‌شود؛ شخصيت‌هايي كه در اولين كلمات اين نوول و در اولين سطر آنها را مي‌شناسيم: كژال، رباب، ‌آتوسا، آقاي حنايي، ‌دغاغله، ميژو، آقاي حقوقي، توتيا خانوم، كامران، ماريا مينورسكي و دختر چشم آبي انگليسي. ظاهرا ما بيشتر با زمان مجازي يا زمان روايتي سر و كار داريم تا زمان واقعي و شخصيت‌هايي از اين جنم. ‌
و حس مي‌كنيم آنقدر همه چيز درهم است، حتي اگر از همان ابتدا بدانيم كه كژال مرده يا خفه شده است و نهايت داستان برايمان مشخص باشد. ‌
و ندانيم كه كجا با واقعه سر و كار داريم، كجا با توهم يك واقعه، كجا با دنياي مجازي صرف و كجا با داستان در داستان مواجهيم. اين توهمات را مي‌توان در فصل <‌اروند مي‌ريزد به وب> به شكل صريح‌تري ديد؛ فصلي كه ظاهرا راوي آن <‌رباب> است ولي در تودرتويي آن با روايت‌هاي مستقيم - مجازي - توهمي ديگراني هم برخورد مي‌كنيم. اين شخصيت‌ها امكان نوشتن رماني به شكل متعارف هم در خود ذخيره دارند: خانواده باوگه - متشكل از پدر و مادر و كژال و غزال -، خانواده دايگه - آقاي حقوقي و زنش و پسر عقب‌مانده‌اش كامران -، آقاي حنايي و رباب، آقاي دغاغله و آتوسا... و عمو و دانيال و ميژو و توتيا خانم و ماريا مينورسكي اما همچنان كه گفتيم نويسنده چنين سودايي براي روايت در سر نداشته است. درخلا‌ل اين وقايع نگاهي تاريخي داريم به كليت از ليليث تا امروز. ‌
و به شكلي موجزتر از سال 57 كه روايت شروع مي‌شود و وقايع را تا امروز روايت مي‌كند. يعني عرصه گفتار روايي هم به شاخه تاريخ‌نگاري و هم حكايت داستاني پيوند مي‌خورد، ‌با پاره‌حكايت‌ها و پاره‌تاريخ‌ها و موقعيت‌ها. به اين معنا اين ميتاقصه قدرت ‌روايي خود را از زمان‌هايي مي‌گيرد كه با زمان ساعتي چندان ميانه‌اي ندارند و به نوعي دوران و تودرتويي آغشته‌اند، ولي با اين همه مخاطب ظاهرا با فصل نخست رمان مشكلي ندارد. انگار نويسنده به عمد اين كار را كرده تا در فصول بعد مخاطب را در مقابل پرسش‌هاي بي‌شماري قرار دهد و آنها را درون نشانه‌هاي خود به يك تب و تاب حلزوني گرفتار سازد و از دل آنها يك ساختار حلزوني بيرون آورد. مار، اژدها، غار و بمباران‌هاي شيميايي كه هنوز كه هنوز است به شكلي حلزوني در شش‌هاي شيميايي‌شدگان مي‌گردند و مي‌گردند تا زماني از جايي سر باز كنند و بعد كژال را بكشند، تا ما بفهميم كه گاز خردل به اضافه ريه چه سرنوشت غمباري مي‌يابد، تا با واقعيت‌هايي روبه‌رو شويم كه فاجعه‌ها را پررنگ‌تر مي‌كنند: " ما گاز خردل خورديم تا پيتزاخورهاي شمال شهر سس خردل يادشان نرود." ( ص 12)
مي‌توان گفت <نفس‌تنگي> معرفت‌‌شناسي خود را از فرهنگ و از جغرافياي اقليت‌ها مي‌گيرد؛ اقليت‌ها و حاشيه‌هايي كه در ادبيات ما كمتر حضور داشته‌اند و به اين معنا شايد بتوان فرهاد گوران را ادامه نويسندگان كردي چون بختيار علي، شيرزاد حسن و فرهاد پيربال هم دانست. به همان معنايي كه نويسنده‌اي چون كافكا درباره اقليت‌ها نوشته است، اين معرفت‌‌شناسي نه در توصيف و شخصيت‌ها كه از زبان نشات مي‌گيرد؛ زباني كه در اين <ميتا قصه> برجسته شده؛ زباني كه در اينجا در دامان زبان فارسي تعليق‌هاي زيبايي را به جاي مي‌گذارد و به نوعي با يكه‌گي زباني فارسي در تناقض مي‌افتد؛ زباني كه مي‌خواهد برجسته‌تر شود و نمي‌تواند انگار، چون زير سلطه زباني ديگر است و بلا‌فاصله كه به نوشتن درمي‌آيد نويسنده ناچار است ارجاعي را در پانويس برجسته كند و به هر ترتيب اين پرسش باقي مي‌ماند كه: اقليت‌هاي زباني ما تكليفشان با زبان فارسي چيست؟ ‌آيا بايد به زبان مادري خود بنويسند يا بايد زبان مادري خود را به صورت لهجه‌هايي در زبان فارسي بپيرايند؟‌و شايد همين ناگزيري‌ها بوده كه نويسنده دست ياري به سوي تكه‌پاره‌ها مي‌برد و سعي مي‌كند از ميانه تناقض و تفكيك به سوي نوعي وحدت حركت كند و چون موفق نمي‌شود، به ناگزير بر آن مي‌شود تا فرم و شكل ساختار روايي خود را بر الگو و نمادي از پيچش و اغواگري بنا نهد و مار را از گذشته بردارد و آن را تبديل به نشانه‌اي تاريخي كند؛ ‌ماري كه انگار چونان شمشيري در نخاع ما فرو رفته است و هر لحظه به شكلي درمي‌آيد؛ به اژدها تبديل مي‌شود و به آژي دهاك و به ضحاك و در تناسخي تاريخي زيست مي‌كند؛ ماري كه هزاران چهره عوض مي‌كند در داستان و پوست مي‌اندازد و ما را با پوست انداختني جديد آشنا مي‌كند تا اينكه به همه تاريخ ما پيوند مي‌خورد: <‌بوسه اهريمن بر شانه‌هاي ضحاك... آژيدهاك...>‌(ص52) و به مار آغاز خلقت و به <ليليث> و به زروان با <‌هفت حلقه مار به دورش( >ص53) و تا رباب كه در چمدانش مار دارد... انگار كه مار در تاريخيت ما چنبره زده است؛ ماري كه در اين پارادوكس حاوي اسامي و معناهاي تاويل‌پذير مختلفي است و رباب همسر آقاي حنايي آن را هميشه در جيب و در كيف خود همراه دارد و با اين تمهيدات، روايت را به سوي استعاره‌ها و مجازهاي تازه‌اي مي‌برد؛ تاريخي كه هر لحظه در حال پوست انداختن و اغواگري است... اما نويسنده بيرون از معناهاي هرمنوتيكي نتوانسته از اين اسطوره خوانشي امروزي بدهد تا در فرم و شكل‌گيري روايت اثرگذار باشد. به اين معنا روايت <نفس‌تنگي> رعب‌آور و معلق و بدون طرح و توطئه و قهرمان استمرار پيدا كند و همه چيز به تالا‌ر بورس و به مصرف‌گرايي يا به يك بازي كودكانه‌اي كه هيچ‌كس نمي‌تواند اژدها را حتي در شكل مجازي جريان و در بازي كامپيوتري سر به نيست كند، منتهي مي‌شود. اصلا‌ مساله پيروزي نيست، بلكه درنهايت تراژيك، همين آدم‌هاي حاشيه‌‌اند كه قرباني اين شرايط مي‌شوند؛ كشته مي‌شوند، مي‌ميرند، ‌شيميايي مي‌شوند و... و اين بي‌قهرماني و قرباني گرفتن‌ها، جنگ را به پديده‌اي مبدل مي‌كند كه آسيب‌پذيري طبقات تحتاني اجتماع را به تصوير مي‌كشد: <‌ما گاز خردل مي‌خوريم تا پيتزاخورهاي بالا‌ي شهر سس خردل بخورند.>‌(ص12)
*** ‌
با اين ويژگي‌هاي كلي، مي‌توان <نفس‌تنگي> را به نوعي متون <‌ميتا قصه‌گاني( >‌) Metafiction پيوند زد؛ متوني كه انگار نويسنده نه به افق ساختاري روايت، بلكه بيشتر به افق تلا‌شي و انهدام آن نگاه دارد. انگار راوي قصه خود قصه است و خواننده هم نبايد در پي رسيدن به نتيجه‌اي مشابه با رمان‌هاي كلا‌سيك و مدرن، بلكه بايد بيشتر به تعليقات راوي روايت و التفاتش به زبان روايت و مسائل هستي‌شناسانه‌اش معطوف شود و اين مولفه‌ها موضوع اصلي نوول و لب رسالتش در غالب احيان باقي مي‌ماند... اين ژانر در <نفس‌تنگي>‌علا‌وه بر اين حوزه، متوجه متون هايپرتكست نيز مي‌شود؛ متوني كه در معرفت‌‌شناسي خود بخشي از اجتهادات! رولا‌ن بارت و دريدا و فوكو و باختين را هم در پنهان خود دارد؛ دريافت‌هايي از اين دست درباره متن مثالي و تكه‌تكه‌گي آن ‌و اينكه متن شبكه‌هاي متعددي دارد و متني بدون نهايت و بدون مركزي است و خواننده را به عنوان توليدكننده متن ارزيابي مي‌كند. ‌
به هر حال اين ويژگي‌ها متن گوران را به آنچه ساحت وب مي‌ناميم، متصل مي‌نمايد و او از اين اتصال‌ها (‌لينك‌ها) به مثابه شگرد غالب روايتش استفاده بهنجاري كرده است تا همه چيز را در تعليق نگاه داشته و داستان‌گويي نكند. چنانچه نمي‌توانيم به ضرس قاطع بگوييم آيا واقعا دانيال در جغرافياي هند بوده است يا اينكه ما رفتارهاي او را صرفا به شكلي مجازي از روي وب نوشته‌ها و تخيلا‌تش پي گرفته‌ايم؟ و انگار كه اين ساحت اغواگري و فتنه به شكل روايت هم تسري پيدا كرده است. راوي‌هاي زن زمان نيز به‌شكلي به اين ساحت اغواگرانه روايت و ساختار غيرمتمركز آن ياري رساند‌ه‌اند.
به هر حال <نفس تنگي> به صورت يكي از اولين رمان‌هايي كه در ساحت وب نفس كشيده و از امكانات آن براي پيشبرد روايت استفاده كرده خواهد ماند و جزو معدود نوول و رمان‌هاي خوبي است كه در دهه هشتاد نوشته شده است؛ هرچند كه نويسنده تمهيدات لا‌زم را براي روايت‌گويي و براي ساخت موقعيت‌ها و جزئي‌نگاري‌هاي نوول به دقت و تفصيل به كار نبسته باشد و بيشتر در انديشه اشاره و گريز از موقعيت بوده تا ايجاد موقعيت؛ و اين شگرد غالب روايتش بوده است. ‌
" شب، وقتي داشتم ادامه زَلا‌ل زرده را مي‌نوشتم، ‌دوباره رسيدم به يك تابوت جلوي در مدرسه. يكي از معاودها را خوابانده بودند آن تو. رفته بود روي مين. دايگه شين مي‌كرد. از زن‌هاي زرده پايين فقط او مانده بود. چند مرد چمري مي‌زدند. در تابوت را بستند و بردندش طرف قبرستان زرده بالا‌، وسط دره‌اي كه راه قلعه يزدگرد از آنجا مي‌گذشت. آفتاب را انگار كوبيده بودند وسط آسمان." ( ص48)
‌* نفس تنگي، انتشارات آگه، چاپ اول، 1387

 

    این مقاله در روزنامه اعتماد ملی منتشر شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 16:27  توسط فرهاد حیدری گوران  |