تبليغاتX
نگاه کن به صفحه کلید -

نگاه کن به صفحه کلید

قصه های ف.ح.گوران

 

 

پوست آرنجم جر خورده بود و روی خاک که کشیده می شد سوز سوز می کرد . سرخهلیزه جایی بود که رودخانه پیچ در پیچ می شد و می رفت آن طرف مرز . شاید بهتر آن باشد که این ماجرا را در چند بند حروف چینی کنم و عکس هم زیر نویس داشته باشد . مثلا بنویسم از سنگر تا تپه سرخهلیزه حداقل یک ربع باید در تیر رس عراقی ها سینه خیز می رفتی و طعم گلوله های احتمالی را هم به جان می خریدی . البته من راهش را پیدا کرده بودم . درست از جایی می رفتم که کمی شیب داشت و لاشه ی یک تانک خودی هم  همان نزدیکی ها بود . سگ های آبی هم که توی منطقه می چرخیدند رد گم می گردند . همین دیشب که مشغول وبگردی بودم دیدم  یکی توی وبلاگش از  سرخهلیژه نوشته ؛ از گرمای بالای 50 درجه و پلاک هایی که به تازگی از زیر خاک انجا کشف کرده اند . ظاهرا بعد از آن 27 ماه ،منطقه مدتی افتاده دست عراقی ها .

- گفتم این آخرین سیگاره ... شنیدی ؟

- حتما بعدش می خوای برگ درخت بکشی ؟

دودش را قلپ قلپ می کشید به درون سینه اش  . خیره شده بود به چراغ قرمز رادیو که چشمک می زد . شنوندگان عزیز این بود برنامه ی امشب ما ... صدای شر شر آب آمد و چهچهه  ی قناری .

یک روز گفت تو در این یک متر و نیم پایین تر از زمین ،محرم اسرار من هستی  . همه ی حرف هامان را به هم زده بودیم و خدا خدا می کردیم  حرف تازه ای ته ذهن مان پیدا شود و چند دقیقه ای را باهاش سپری کنیم .

-         کجا این وقت شب ؟

-         یه گشتی می زنم ببینم دنیا دست کی یه ...

 نمی دانم اینکه با اسم مستعار یک وبلاگ زده  با عنوان سرخهلیژه و هفته ای یک بار چند کلمه ای می نویسد از کجا پیداش شده بعید می دانم توی منطقه بوده باشد یا حتی چنین نامی به گوشش  خورده باشد. ناکس دارد همه چیز را لو می دهد :

"سوار قایق به آن طرف رود می رسیدی از کنار  لاشه ی یک تانک می گذشتی و اگر تاریکی  کفایت می کرد کلاغ پر سر از کناره ی  تپه  درمی آوردی . بعدش دیگر تو بودی و هفت هشت بیلچه خاک و آن صورت نازنین . چشم هاش را طوری روی سنگ کنده بودند که انگار دارد می بیندت و الساعه پلک می زند ."

 

 

-         اگه حال تنها یی نداری همرات بیام .

-         نه... جای دور نمی رم . زود بر می گردم .

 خمپاره ای سرگردان خورد زمین و سنگر را لرزاند . صدای هیاهوی عراقی هارا هم می شنیدیم. لعنتی ها کار هر شب شان بود آدم را به خیال حمله می انداختند اما آب از آب تکان نمی خورد فقط گاهی  نور افکنی  هوا می کردند و پشت بندش چند تا خمپاره می زدند . رودخانه را از سمت خودشان مین گذاری کرده بودند . همین طور که سینه خیز جلو می رفتم با خودم فکر کردم چه طور ممکن است یکی  هفده سال بعد این قضایا را توی وبلاگش بنویسد ؛ آن هم وبلاگی با اسم مستعار که فقط هکر های حرفه ای می توانند کلمه ی عبورش را پیدا کنند ؟

" من و او و هر آدم دیگری می دانستیم که شوخی بردار نیست نه اینکه ترس برمان داشته باشد یا مثلا دود از جایی بلند شود که قبلا ندیده باشیم واقعیت این است که آن روز ها کمتر کسی توی حال خودش بود یعنی تا از گرسنگی تلف نمی شدی قوطی ماهی هم بی قوطی ماهی . من که این ور رود می جنگیدم کلکم کنده بود همه ش فکر می کردم اگر بیفتم توی حلقه ی اسارت به چه زبانی باید حرف بزنم . فارسی ؟ نمی شد .وقتی سرباز دشمن می شوی باید به همان زبانی حرف بزنی که من بلد نبودم ."

  می بینید ؟ طرف واقعا دارد خودش را لو می دهد . به چند جا هم لینک داده که وقتی رفتم فقط عکس دیدم ؛ سگی کله اش را از وسط رود آورده بود بالا ... زنی را کشان کشان از میان درخت های نخل می بردند ...

گروه بان دوم افشار اگر ذهنم را می خواند حتما با دو انگشت منخرینم را می گرفت تا جانم در آید . خیلی حساس بود اما سرسختی های خودش را هم داشت . همین که گفته بود "محرم اسرار " یعنی  باید  همه چیز را به هم می گفتیم . واقعا هم می گفتیم اما بعضی چیزها هست که محرمانه ست مثل همین کلمه ی عبور که اگر بیفتد دست یک هکر حرفه ای ، همه ی نوشته های وبلاگ را پاک می کند و جایش  مثلا می نویسد :

"سرخهلیژه فقط یه اسم  بود  یکی از اون اسما که نمی دونم چرا آمده بود روی وب . راستش از سر شب مشغول پیدا کردن کلمه ی عبورش بودم حمله به روش Disinformation   می دونید بالاخره به چی رسیدم ؟ باورتان نمی شه... گروهبان افشار ... آخه اینم شد کلمه ی عبور؟ بعضیا  قد نمی کشن دیگه. جون به جونشون بکنی همینن که هستن . آقا خداییش قاط زده بودم . توی دفترچه ی یادداشتش از زنی نوشته بود که با چن بیلچه خاک  بهش می رسیده و خلاصه عاشقش شده . حیفم اومد منهدمش کنم ولی کردم . خداییش تب انهدام وبلاگا منو گرفته آقا شبی یه وبلاگ می ره تو هوا واسمش می مونه روی من تا شب بعد . مخلص شما فعلا سرخهلیژه ."

 

تا برگردم به سنگر وگروهبان دوم افشار را ببینم که نشسته بیخ گونی ها و زانوهاش را گرفته توی دست هاش ، سپیده ی سحر شده بود .پلک هاش روی هم افتاده بود اما داشت با خودش حرف می زد . چه می گفت ؟

می گفت ": اگه یه سیگار دیگه بود بهت می گفتم که چه حسی دارم سرم داره می ترکه از وسط مغزم یکی که شبیه زنمه فرق باز می کنه و بهم می گه برو گم شو. کجا گم شم، توی سنگر ؟ زنم رو نمی شناسی. طلاقش دادم رفت. شیش ماه بیشتر باهاش نبودم. اوایل برای خودش لعبتی بود اما کم کم پوست صورتش چروک برداشت و از رنگ و رو افتاد. اون وقتا همه ش به این فکر می کردم که آدم چه طوری توی سنگر تب می کنه و از حال می ره ، زبانش بند می آد و دلش

 می خواد خاک توی گونی رو بیرون بریزه و خودش رو بچپانه توش. به نظر تو این درسته که آدمی مث من بعد از چهارده سال سیگار کشیدن به این پیسی بر بخوره؟ آخه کجای تاریخ و جغرافیای انصاف  این رو  نوشته ن؟"

 

گفتم: " این جوریه دیگه ، اگه طاقت نمی آری برم برگ درخت نخل برات بیارم ... "

گفت:" برو "

رفتم چند برگ خشک از درخت کنار رودخانه کندم و براش آوردم . نمی دانید با چه ولعی برگ ها را خرد کرد، لای کاغذ نامه پیچید و کبریت کشید :

" می دونی چیه ؟ همیشه ی خدا فکر می کردم یه روز می رسه که زنم از وسط مغزم فرق باز می کنه و بهم می گه برو گم شو. این دود رو می بینی ؟ فکرام مث این دود توی هوا پیچید و رسیدم کنار لاشه ی تانک. سینه خیز تا لب رودخونه رفتم و دیدم موج جنازه ش رو از اون طرف آورد و انداخت کنار رود. باد کرده بود یه جورایی شبیه خودم بود به خصوص پیشانی ش که تورفتگی داشت و لخته ی خون پوشانده بودش ."

 دوباره از سنگر زدم بیرون . هوا روشن شده بود و نیروهای خودی پشت خاکریز شمالی صف کشیده بودند . شکمم قار و قور می کرد اما هنوز نای آن داشتم که سینه خیز خودم را برسانم کنار رودخانه و ببینم راست گفته . پلاک گردنش را باز کردم وفقط توانستم بخوانم : گروهبان دوم افشار ، جمعی گردان نودودو.

 

 

 

 منتشر شده در مجله ی کارنامه شماره ۴۹ و ۴۸

 

 

 

        

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:45  توسط فرهاد حیدری گوران  |