تبليغاتX
نفس تنگی / فرهاد حیدری گوران

نفس تنگی / فرهاد حیدری گوران

نقد و نظر و هر آنچه درباره ی رمان "نفس تنگی "است

 

 

 

                     گفت و گوی چند نفره درباره رمان " نفس تنگی"

                  کاروانی با سوارانی رد شده ...

 

اشاره:

 

آنچه می خوانید متن گفت و گویی چند نفره با  حضور فرهاد حیدری گوران در باره ی رمان "نفس تنگی"  است.ضبط صوت روشن بوده و گفته ها اینجا و آنجا روی نوار آمده است. از این رو این گفت و گویی میان نویسنده – خواننده – منتقد در چند زمان و مکان مختلف است  اختلافی هم اگر در توالی گفته ها دیده       می شود به همین دلیل است. پس از آن نیز یکی از  پیوندارهای صفحه ی 117 رمان "نفس تنگی" را  با عنوان " زن طبقه ی هفتم" می خوانید.  گفتنی است که این رمان 12 صفحه پیوندار ) ( link هم دارد که قرار است در چاپ دوم به آن افزوده  شود. 

                                                                ***

 

مهدی داد خواه تهرانی: آنچه در نفس تنگی بیشتر به چشم می آید فضا و ساختار ایرانی آن است اینکه نویسنده به سمت و سوی زبانی رفته که منطبق بر روایت و مکان آن است.

 

خلیل درمنکی: این همان ویژگی است که در رمان " من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم" محمد رضا صفدری برجسته شده. واقعا من چند سالی خواب آن رمان را می دیدم. ولی عناصر آن رمان  سنتی تر است از نظر فرم یک رمان معترض نیست اعتراض به فرم در " نفس تنگی" شدید تر است. اضافه کردن امکانات وب ، فضایی چند وجهی به وجود آورده ... همین طور تاکید بر فضای هستی روزمره. .. خب! اینها در نفس تنگی جریان دارد...

مرتضی پور حاجی: من مثال این هستی روزمره را در شخصیت دانیال می بینم. از نظر من مهم ترین مولفه و شاخصه ی کتاب " نفس تنگی" تمهیدات و سازه های روایی آن است.کژال و غزال از زبان کردی به زبان فارسی مهاجرت می کنند و این زبان را تحصیل می کنند. دانیال  بعد از ماجرای تیرماه 78  و سرخوردگی های آن به جای آنکه بخروشد به سرنوشت نوشته شده ی خیلی دیگر از دیگران در تاریخ دچار می شود و به بلاد عرفان پناه می برد. کژال در درون آن  صفحه ی روشن  تنهایی های خود را می سازد و غزال که همزاد و همخانه اوست به خلوت و تنهایی او سرک می کشد و کنجکاوی می کند. کدام تنهایی؟ تنهایی مدرن.

دیگر اینکه ؛ فرم روایت قطعه قطعه است که بهترین فرم برای نوشتن چنین رمانی است  در برخی نقاط رمان مثلا آنجا که کژال می رود سراغ قطعه ی سی و سه و خودش می گوید "قصدا رفتم سراغ قطعه نویسی" این فرم خوب جواب داده است.

 

فرهاد حیدری گوران: بله. اشاره دقیقی کردی. در واقع این سازو کار روایت است که دانیال را می برد به سمت آن نوع عرفان شرقی که آمیخته  به راز و رمز  است. او به قول خودش اهل نقطه و خط و خال است و بعد از تیرماه 78 این گرایش او شدیدتر هم می شود تا جایی که عملا فرار را بر قرار ترجیح می دهد.

 

مرتضی پورحاجی: بله. درونگرایی شدید دانیال به همان جا ختم می شود. البته نکته اینجاست که او به این سفر عرفانی می رود که گونه ای طی الارض است یا دستکم نقیضه ی  طی الارض است  ، هیچ جا در کتاب هجرت او هجرتی در جغرافیا نیست. او صرفا از طریق فضای مجازی وب و اتاق چت و ایمیل با کژال در ارتباط است. هیچ قطعیتی در این جابه جایی او نیست. چه بسا او یک کوچه آن طرف تر از خانه ی کژال و غزال زندگی می کند اما در رمان چنین وانمود می شود که  گویا در کوله پشتی اش کنار رود گنگ به سر می برد. به نظرم این راز و رمز روایی و مکانی خیلی خوب نشان داده شده...

 

فرهاد حیدری گوران: بله. کژال در چت شبانه با دانیال می نویسد:" تو در نقطه می چرخی و ما در سه نقطه." راستش این سه نقطه دو قلاب ها که در هر پنج بند رمان جا خوش کرده نفسم را گرفت. نمی دانم به رمزگان روایت چنان که می خواستم تبدیل شده یا نه.

مسیح حاتمی:  در صفحه ی 78 دانیال از تابلوی ساگریا بحرالاسمار خبر می دهد که ظاهرا نقاش آن اهل اورامانات بوده و زنان زرده ای هم با صورت های گوریده و دفرمه شده در تابلو دیده می شوند. در اتاق چت از کژال سوال می کند ؛ در قرن هشتم هم بمباران شیمیایی بوده؟ خب! این نشانه مند شدن فاجعه است.

فرهاد حیدری گوران: همان تابلو به صفحه خانه ( homepage) گورستان مجازی زرده ای ها منتقل می شود، که نوعی بازگرداندن نشانه به موقعیت نخستینی خودش است.سنگ قبر مردگان زرده بر آن حک شده و روی هر سنگ قبر که کلیک کنی می روی به صفحه ای دیگر...

مرتضی پورحاجی: مساله این است که این بیان فرهنگی اجتماعی یک سویه و برهنه نیست لایه به لایه و پوشیده است.

درمنکی: مثلا آنجا که کژال و غزال به فضای زبانی و زیستی کودکی شان بر می گردند و از دایگه می گویند ازکوه بازی دراز و خطد مقدم جنگ و  ظلمت زهدان... کجا بود؟ در آن صفحات راوی مساله ی جنگ ایران و عراق  را در سطحی ایدیدلوژیک مطرح نمی کند مساله مرزبندی بین خود و دیگری  به صورت غیر مستقیم، خیالی و کودکانه به روایت در می آید مرز و جنگ ، ستاره های دو کودک را از هم جدا کرده است .

 

مرتضی پورحاجی:  منظورت صفحه ی 25 رمان است ؛   " هفت خواهران چسبیده به آسمان و گلوله های قرمز خمپاره را می دیدیم ستاره ی من روی قلعه ی یزدگرد بود یک عالمه گنده بود چشمک می زد و راه می رفت. ستاره کژال روی بازی دراز بود توی آسمان عراقی ها ، پشت راهی که دایگه می گفت کاروانی با سوارانی رد شده بارشان کاه بوده عروس سر راه بوده جن ها عاشق عروس می شون دامنگیر خروس می شون انبان کایه سوراخ می کنن آسمانه راخ می کنن ". نکته اینجاست که این معناهای مضاعف شده تبدیل به نماد نشده و روایت سرخوشانه پی گرفته می شود.

فرهاد حیدری گوران: این دامنگیر خروس شدن نوعی ذکر و  دعا و آیین است که مخاطب آن دختران پا به بخت  ( البته نه دختران پایتخت!)  هستند. می خواهم بگویم دنبال درآوردن این بافت ها ( context)  هم  بوده ام تا چه به بار آمده باشد...

دادخواه تهرانی: همین جاست که روایت خرده ریشه وار می شود قصه ای از دل قصه ای بیرون می زند... برگردم به همان ایرانی بودن ، این طور نیست که نویسنده خواسته باشد با احضار واژگان کردی و ساختن فضای بومی مثلا فاصله ی زبان قصه اش را با زبان رسمی به رخ بکشد.

مریم کریمزاد: در فصل اول نویسنده زبان راوی های زن را خوب درآورده این مهم است که زن رمان به زبانی نوشته شود که از آن راوی انتظار داریم. نوع حرف زدن، لج بازی های کودکانه ، ادا درآوردن های طنزآمیز...

رضا عامری: به نظرم آنجا که رمان با تمهیدات فضای وب نوشته شده موفق بوده اما هر جا پای جریان سیال ذهن می آید وسط کار، لطمه می خورد.

خلیل درمنکی: اتفاقا آنجا ها هم این لینک هاست که کار می کند و تمهیدی می شود برای به زبان آمدن دانیال. در واقع ما آینده ی روایت و صفحات خارج از آن را از طریق ولاگ دانیال پی می گیریم.مقوله ی بینامتونیت دررمان نویسی ایران طی سال های اخیر بسیار سطحی و کلیشه ای شده است اما در نفس تنگی ، فضای وب تمهید ویژه و کارآمدی می شود برای گذار به هستی شناسی و درهم تنیدگی متن ها. اهمیت آن هم در این است که این تمهید ، نوشتارشناسانه است و با ذات نوشتن همسان و همگون است و از بیرون نوشتار بر آن سوار نشده است.

"زلان زلان" عنوان بند آخر رمان است اما نوشته ی روی وبلاگ دانیال مربوط به زمانی پس از پایان رمان است. ما آن را در واقع پیش تر می خوانیم.

فرهاد حیدری گوران: راستش این تمهیدی بود که از ابرمتن گرفتم. لینک دادن به جایی تهی یا پر ... جایی در صفحات دیگر، درآینده و گذشته.

رضا عامری : جریان سیال ذهن دانیال چون خطی نیست بیرون می زند به نظرم  روایت دانیال باید خطی می شد ...

 

اسد هزاره: در نفس تنگی زبان بی زبان می شود این رخدادی است پیوسته با روایت و گسسته از نظرگاه راوی ها. در این حالت استثناء تبدیل به قاعده می شود و خواننده منتظر می ماند که ببیند بعد چی می شود و اغلب اتفاقی هم نمی افتد چون آن اتفاق بزرگ قبلا افتاده است...

نرگس عظیمی: بمباران شیمیایی...

اسد هزاره: بله، بستر جامعه شناختی اش را هم در رمان  داریم مثلا تعلیق مرگ کژال و نعل وارونه زدن در  بند آخر...

نرگس عظیمی:  مهم تر اینکه با تعلیق زبانی رو به روییم. این فرق می کند با تعلیق در روابط روایی رمان. برای همین درک ناپذیر به نظر می رسد... شکل جدیدی از تعلیق است.

اسد هزاره: من دوست دارم کمی هم از منظر خودم  و رشته ام که جامعه شناسی است به  قضایا نگاه کنم این را به عنوان یک دانشجوی افغانی در دانشگاه تهران می گویم ... بوردیو جایی می گوید  آدم ها در شرایط مستبدانه حتی در تخیل شان هم نمی توانند از خط قرمزها عبور کنند به عنوان مثال من هیچ وقت نمی توانم یک خانه در زعفرانیه داشته باشم   برای همین کنش زبانی من وابسته به موقعیت ام است ...در بند اول رمان برخی حروف و اصوات  مثلا سین و شین بسیار به کار برده شده مانند "دایگه شین می کرد" و ... تاکید بر حرف شین آن هم به این صورت برای من تداعی کننده  تشویش خاطر و عصبیت و اضطراب راوی هاست همان طور که حرف سین تنهایی و سکوت را می نمایاند.

  رضا عامری: چون راوی ها زن هستند به تبع روایت غیرمتمرکز است ... زبان هم چند گانه است . این زبان ، رمان را نجات داده.

مهدی دادخواه تهرانی  : احساسم این است که در دو بند آخر ، روایت دچار نفس تنگی می شود. سوالم این است که آیا این تمهید است؟ کمبود است؟ به نظرم  روایت افت می کند دستکم نویسنده از امکانات آن استفاده نمی کند.

فرهاد حیدری گوران: خب! رمان باید یک جایی جمع می شد به قولی یگانگی متن نه در آغازگاهش که در سرانجامش نهفته است. ضمنا کار من در نفس تنگی نوعی Faction  است ؛ ترکیبی از fact    ( امر واقع) و  fiction   ( قصه) ...  در بند آخر، کامران از روایت کژال و غزال در کودکی شان، به عنوان راننده آمبولانس بر می گردد به امر واقع. درهمان  آغاز رمان به این بازگشت اشاره شده است به خصوص اینکه سایه غزال می افتد روی رودخانه و مقام پردیوری را ، رمزگان متنی، را می شنویم. این یعنی بازگشت نشانه ها به صورت دیگر...

خلیل درمنکی: این یک رمان شبکه ای است بنابرین پیرنگ محور نیست شاید بتوان گفت پیوندار محور است ...

گوران: خب! من بعد از اینکه رمان کتیبه خوان ویرانی را که در سال 83 در قالب کتاب منتشر شد برای اجرا در فضای وب به صورت یک ابرداستان)  hypertext fiction   (  بازنویسی کردم متوجه این شکاف میان نظریه های  ارسطویی و فرمالیستی  و فضای وب شدم. مایکل جویس به نظرم درست گفته که باید مفاهیم متعلق به " کتاب" مانند پیرنگ ، شخصیت ، روایت و... را از نو به عرصه ی نظریه  و نقد ادبی آورد. به عنوان مثال آنچه در ابرداستان pax   کار استوارت مولتروپ و دختر چهل تکه ی شلی جکسون نشان داده شده  اصلا با تعریف های موجود همخوان نیست.ببینید! ارسطو در رساله ی " فن شعر" با اشاره به سامان دادن موتوس، بر این باور است که نویسندگان خواه از داستان های از پیش موجود استفاده کنند خواه از خود داستان بیافرینند باید نخست طرحی کلی را رقم بزنند سپس جاهای خالی را پر کنندو جزییات را بسط و گسترش دهند. خب! این طرح کلی و اساسا ایده ی کلیت با  فضای وب ناهمخوان است.  در صورت ابرمتنی "کتیبه خوان ویرانی "که دو سالی است با عنوان تاریکخوانه ی ماریا مینورسکی روی وب در دسترس است همین قضیه صدق می کند. یک صفحه خانه ی اصلی داریم و هفت مدخل. در این موقعیت دیگر پیرنگ کارساز نیست. بلکه این شبکه ی داده های روایی و نقش آفرینی های زبانی  و... است که خواننده را به دنبال خود می کشد. البته خواننده ای که با این صورت تازه خواندن اخت شده باشد. یا به قول جویس w-reader  باشد. راستش شخصا عجله ای برای پیدا شدن چنین خواننده ای ندارم. بالاخره از میان این بیست  میلیون کاربر اینترنتی  دو سه هزار تا خواننده ی اَبَرمتن و اَبَرداستان هم پیدا خواهد شد.

مسیح حاتمی: در این چند ماه که از انتشار نفس تنگی می گذرد واکنش ها چه طور بوده؟

فعلا نمی توانم ارزیابی دقیقی داشته باشم. در همین چند نشریه مانده از نهیب حادثه  خوب معرفی شد . سپاس از دوستان روزنامه نگار و نویسنده...اما  در فضای وب بر خلاف انتظارم هنوز خوب دیده  نشده ... مثل همان تاریکخوانه ی ماریا مینورسکی.

                

                                                    ***

 

                     زن طبقه ی هفتم

 

   زن طبقه ی هفتم           خودش است. گونی آرد را کشیده سرش.یک وجب برف نشسته روی  شانه هاش. اشتباها انگشت می گذارد روی زنگ طبقه ی هفتم. یکی از آن طرف آیفن با صدایی دورگه جواب     می دهد.

-         کی یه؟

-         منم.

-         جنابعالی؟

-         شواره.

-         زنگ طبقه ی دوم را بزن.

 

خیس است. می آید می نشیند کنار شومینه. به کوردی با هم حرف بزنیم یا فارسی؟ لهجه مان به هم نمی خورد. حتی بعضی کلماتش را نمی فهمم.

-         سرما می خوری با این تن خیس.

-         شومینه گرمم می کند.

-         غرال کی بر می گردد؟

-         حواسم هست ... دم غروب.

 

می نشیند رو به روی این صفحه ی روشن . قامتی کشیده ، چشم هایی قهوه ای ، دست هایی بزرگ، صورتی چروکیده، موهایی وزوزی که آدم را یاد سیم ظرف شویی می اندازد ، کله ای که بوی گاز خردل می دهد .  یکراست می رود سراغ وبلاگ خودش در بلاگ اسپات؛ "ده لالو هه ل سه وه."

 عکس هایی را که فرانسیس هریسون ، خبرنگار بی بی سی از زرده  گرفته،  گذاشته روی وبلاگش.

از روزی نوشته که با هم به پلنگ چال رفته ایم، من سرفه کنان و او دف زنان.

در پلنگ چال ، زن طبقه ی هفتم که  ته ریش گونه های کک مکی اش را پوشانده ، کارت شناسایی

 می خواهد. برگه ی اقامت موقت را نشانش می دهد.

-         بیست ساله که هنوز اقامه موقتی؟

-         شش ماه به شش ماه تمدید بو... می شه.

-         چه نسبتی با هم دارین؟

-         نامزد هستیم ... عرفا و شرعا.

-         عقدنامه؟

 

زن طبقه ی هفتم  پوست دف را غلفتی می کند. چنبرش را می اندازد ته دره.

می گوید:جلاجل یا جل الخالق ...

 پشت برگه ی اقامت شواره  می نویسد؛ مشاهده شد در درکه  و  پلنگ چال به تاریخ عصر پنج شنبه  آخر سال.

 ...

می گویم : قافیه ش درست از آب درآمده . طرف شاعره ... پنج شنبه روه.

می خندد. لینک داده به گورستان مجازی زرده ای ها. صفحه باز می شود و تابلو ساگریا بحرالاسمار  با رنگ های قرمز و اخرایی جلو چشمم بالا می آید. روی هر سنگ قبر که کلیک کنی می روی به صفحه ای دیگر...

جمله ی آدم داریم هر دو چشم ندارد   نور می پاشد.

تلفن زنگ می زند. زر.زر.زر.

زن طبقه ی هفتم است.

-         باز صدای دف اومد... دوقلو؟!

-         کدام دف؟

-         صداش کوچه رو پر کرده ... خجالت بکش.

گوشی را می گذارم و خیره می شوم به جای خالی شواره، به این صفحه ی روشن و دویست و هفتاد و هشت سنگ قبر . روی هر سنگ قبر که کلیک کنی می روی به صفحه ای دیگر  ...

باید بلند شوم و حوله ی آبی حمام را که دایگه از تاریکه بازار خریده ، دور خودم بپیچم. ناگهان سردم شده. این شومینه هم که فقط فس فس می کند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 14:28  توسط فرهاد حیدری گوران  |