تبليغاتX
نفس تنگی / فرهاد حیدری گوران

نفس تنگی / فرهاد حیدری گوران

نقد و نظر و هر آنچه درباره ی رمان "نفس تنگی "است

 

عليرضا فراهاني - ( این مطلب در اعتماد ملی منتشر شده است ) گاهي از تعدد و انبوه نويسندگان پايتخت‌نشين با زبان معيار رايج در زندگي شهري چون تهران که درصد بالايي از آثار منتشر شده در عرصه‌هاي مختلف ادبيات را از آن خود دارند، فراموش مي‌شود که در ديگر نقاط کشورمان نيز نويسندگان توانمندي حضور دارند که با استفاده از زبان و فضاي موقعيت جغرافيايي خود آثاري را در گونه‌هاي مختلف ادبي مي‌آفرينند و در اکثر مواقع از آثار نويسندگان برخوردار از امکانات مرکزنشيني نيز، والاتر و ماندني‌تر مي‌شوند. در سال‌هاي اخير ادبيات ما، اين مساله پررنگ‌تر شده و به تناوب شاهد آن بوده‌ايم که شاعران و داستان‌نويسان حاضر در شهرستان‌ها در زمينه‌هاي کاري خود آثاري آفريده‌اند که نه تنها در حيطه حضور خود موثر بوده‌اند که توانسته‌اند بر روند حرکتي جريان‌هاي مختلف ادبي نيز تاثيرگذار باشند. در عرصه ادبيات داستاني اين مساله بيشتر نمود داشته و در چند سال گذشته ديده‌ايم که داستان‌نويس‌هاي شهرستاني توانسته‌اند چه در زمينه داستان کوتاه و چه در زمينه رمان چند اثر درخور توجه خلق کنند. يکي از اين آثار که به تازگي از سوي نشر آگه به بازار نشر روانه شده رماني است با نام «نفس‌تنگي» که به قلم فرهاد حيدري گوران به رشته تحرير در آمده است. رماني که در آن زبان کردي در کنار زبان معيار رايج توانسته فضايي را به‌وجود آورد که به نوعي طرد عادت از زبان کرده است. دوگانگي زباني در اين اثر به گونه‌اي است که خواننده آن در کمتر جايي از اثر احساس جداافتادگي زباني مي‌کند. همنشيني زبان کردي و معيار به‌صورتي در اين رمان طرح‌ريزي شده که از همان ابتدا مخاطب ضرورت ورود زبان کردي را از حيث شخصيت‌پردازي نويسنده بر شخصيت‌هاي رمان احساس مي‌کند. «نفس‌تنگي» روايتگر موقعيت‌ها و اتفاقات گوناگون در زمان‌ها و مکان‌هاي مختلف است. روايتگر آدم‌هايي که از اصالت خود رها شده و با سرگرداني در کلاف سردرگم غربت از يکسو با خاطرات کودکي خود نفس مي‌کشند و از سويي ديگر با رها شدگي در دنياهاي مجازي به دنبال سايه‌هاي گمشده‌شان مي‌گردند. حيدري گوران در رمانش زندگي دو دختر کرد را به نمايش مي‌گذارد که يکي از آنها زخم خورده بلاياي جنگ هشت ساله است که گرفتار گازهاي خردل شده و ديگري نيز زخمي اتفاقات نابهنجار زندگي امروز است. دختراني که با ورود به دنياي مجازي اينترنت روايت زندگي انسان‌هاي ديگر را مي‌خوانند و تجربه مي‌کنند. نويسنده نفس‌تنگي توانسته با اجازه دادن به دو شخصيت اصلي روايت خود ( گژال و رباب ) براي وارد کردن خواندني‌هاي اينترنتي‌شان به فضاي داستان، آنها را در پرداخت زيربناي روايت رمان خود شريک کنند. با اين اتفاق خواننده در نفس‌تنگي با چند روايت جدا از هم روبه‌رو مي‌شود که در کليت اثر از يکديگر حمايت مي‌کنند. رفت و آمدهاي روايي که ميان گذشته و حال شخصيت‌هاي اصلي صورت مي‌گيرد و در سويه‌اي ديگر ميان اين دو و روايت‌هاي خوانده شده از اينترنت كه توسط شخصيت‌ها انجام مي‌شود موجب شده که خواننده با سيالتي در متن مواجه شود که فضاهاي ذهني او را مدام جابه‌جا مي‌کند.
فرهاد حيدري گوران در «نفس‌تنگي» از يک حيث ديگر نيز موفق بوده و آن اينکه به لحاظ ساخت بافت اجتماعي رمان توانسته فضايي را در زيربناي اثرش به‌وجود آورد که براي خواننده ملموس و قابل درک است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:37  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

 

 

                     گفت و گوی چند نفره درباره رمان " نفس تنگی"

                  کاروانی با سوارانی رد شده ...

 

اشاره:

 

آنچه می خوانید متن گفت و گویی چند نفره با  حضور فرهاد حیدری گوران در باره ی رمان "نفس تنگی"  است.ضبط صوت روشن بوده و گفته ها اینجا و آنجا روی نوار آمده است. از این رو این گفت و گویی میان نویسنده – خواننده – منتقد در چند زمان و مکان مختلف است  اختلافی هم اگر در توالی گفته ها دیده       می شود به همین دلیل است. پس از آن نیز یکی از  پیوندارهای صفحه ی 117 رمان "نفس تنگی" را  با عنوان " زن طبقه ی هفتم" می خوانید.  گفتنی است که این رمان 12 صفحه پیوندار ) ( link هم دارد که قرار است در چاپ دوم به آن افزوده  شود. 

                                                                ***

 

مهدی داد خواه تهرانی: آنچه در نفس تنگی بیشتر به چشم می آید فضا و ساختار ایرانی آن است اینکه نویسنده به سمت و سوی زبانی رفته که منطبق بر روایت و مکان آن است.

 

خلیل درمنکی: این همان ویژگی است که در رمان " من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم" محمد رضا صفدری برجسته شده. واقعا من چند سالی خواب آن رمان را می دیدم. ولی عناصر آن رمان  سنتی تر است از نظر فرم یک رمان معترض نیست اعتراض به فرم در " نفس تنگی" شدید تر است. اضافه کردن امکانات وب ، فضایی چند وجهی به وجود آورده ... همین طور تاکید بر فضای هستی روزمره. .. خب! اینها در نفس تنگی جریان دارد...

مرتضی پور حاجی: من مثال این هستی روزمره را در شخصیت دانیال می بینم. از نظر من مهم ترین مولفه و شاخصه ی کتاب " نفس تنگی" تمهیدات و سازه های روایی آن است.کژال و غزال از زبان کردی به زبان فارسی مهاجرت می کنند و این زبان را تحصیل می کنند. دانیال  بعد از ماجرای تیرماه 78  و سرخوردگی های آن به جای آنکه بخروشد به سرنوشت نوشته شده ی خیلی دیگر از دیگران در تاریخ دچار می شود و به بلاد عرفان پناه می برد. کژال در درون آن  صفحه ی روشن  تنهایی های خود را می سازد و غزال که همزاد و همخانه اوست به خلوت و تنهایی او سرک می کشد و کنجکاوی می کند. کدام تنهایی؟ تنهایی مدرن.

دیگر اینکه ؛ فرم روایت قطعه قطعه است که بهترین فرم برای نوشتن چنین رمانی است  در برخی نقاط رمان مثلا آنجا که کژال می رود سراغ قطعه ی سی و سه و خودش می گوید "قصدا رفتم سراغ قطعه نویسی" این فرم خوب جواب داده است.

 

فرهاد حیدری گوران: بله. اشاره دقیقی کردی. در واقع این سازو کار روایت است که دانیال را می برد به سمت آن نوع عرفان شرقی که آمیخته  به راز و رمز  است. او به قول خودش اهل نقطه و خط و خال است و بعد از تیرماه 78 این گرایش او شدیدتر هم می شود تا جایی که عملا فرار را بر قرار ترجیح می دهد.

 

مرتضی پورحاجی: بله. درونگرایی شدید دانیال به همان جا ختم می شود. البته نکته اینجاست که او به این سفر عرفانی می رود که گونه ای طی الارض است یا دستکم نقیضه ی  طی الارض است  ، هیچ جا در کتاب هجرت او هجرتی در جغرافیا نیست. او صرفا از طریق فضای مجازی وب و اتاق چت و ایمیل با کژال در ارتباط است. هیچ قطعیتی در این جابه جایی او نیست. چه بسا او یک کوچه آن طرف تر از خانه ی کژال و غزال زندگی می کند اما در رمان چنین وانمود می شود که  گویا در کوله پشتی اش کنار رود گنگ به سر می برد. به نظرم این راز و رمز روایی و مکانی خیلی خوب نشان داده شده...

 

فرهاد حیدری گوران: بله. کژال در چت شبانه با دانیال می نویسد:" تو در نقطه می چرخی و ما در سه نقطه." راستش این سه نقطه دو قلاب ها که در هر پنج بند رمان جا خوش کرده نفسم را گرفت. نمی دانم به رمزگان روایت چنان که می خواستم تبدیل شده یا نه.

مسیح حاتمی:  در صفحه ی 78 دانیال از تابلوی ساگریا بحرالاسمار خبر می دهد که ظاهرا نقاش آن اهل اورامانات بوده و زنان زرده ای هم با صورت های گوریده و دفرمه شده در تابلو دیده می شوند. در اتاق چت از کژال سوال می کند ؛ در قرن هشتم هم بمباران شیمیایی بوده؟ خب! این نشانه مند شدن فاجعه است.

فرهاد حیدری گوران: همان تابلو به صفحه خانه ( homepage) گورستان مجازی زرده ای ها منتقل می شود، که نوعی بازگرداندن نشانه به موقعیت نخستینی خودش است.سنگ قبر مردگان زرده بر آن حک شده و روی هر سنگ قبر که کلیک کنی می روی به صفحه ای دیگر...

مرتضی پورحاجی: مساله این است که این بیان فرهنگی اجتماعی یک سویه و برهنه نیست لایه به لایه و پوشیده است.

درمنکی: مثلا آنجا که کژال و غزال به فضای زبانی و زیستی کودکی شان بر می گردند و از دایگه می گویند ازکوه بازی دراز و خطد مقدم جنگ و  ظلمت زهدان... کجا بود؟ در آن صفحات راوی مساله ی جنگ ایران و عراق  را در سطحی ایدیدلوژیک مطرح نمی کند مساله مرزبندی بین خود و دیگری  به صورت غیر مستقیم، خیالی و کودکانه به روایت در می آید مرز و جنگ ، ستاره های دو کودک را از هم جدا کرده است .

 

مرتضی پورحاجی:  منظورت صفحه ی 25 رمان است ؛   " هفت خواهران چسبیده به آسمان و گلوله های قرمز خمپاره را می دیدیم ستاره ی من روی قلعه ی یزدگرد بود یک عالمه گنده بود چشمک می زد و راه می رفت. ستاره کژال روی بازی دراز بود توی آسمان عراقی ها ، پشت راهی که دایگه می گفت کاروانی با سوارانی رد شده بارشان کاه بوده عروس سر راه بوده جن ها عاشق عروس می شون دامنگیر خروس می شون انبان کایه سوراخ می کنن آسمانه راخ می کنن ". نکته اینجاست که این معناهای مضاعف شده تبدیل به نماد نشده و روایت سرخوشانه پی گرفته می شود.

فرهاد حیدری گوران: این دامنگیر خروس شدن نوعی ذکر و  دعا و آیین است که مخاطب آن دختران پا به بخت  ( البته نه دختران پایتخت!)  هستند. می خواهم بگویم دنبال درآوردن این بافت ها ( context)  هم  بوده ام تا چه به بار آمده باشد...

دادخواه تهرانی: همین جاست که روایت خرده ریشه وار می شود قصه ای از دل قصه ای بیرون می زند... برگردم به همان ایرانی بودن ، این طور نیست که نویسنده خواسته باشد با احضار واژگان کردی و ساختن فضای بومی مثلا فاصله ی زبان قصه اش را با زبان رسمی به رخ بکشد.

مریم کریمزاد: در فصل اول نویسنده زبان راوی های زن را خوب درآورده این مهم است که زن رمان به زبانی نوشته شود که از آن راوی انتظار داریم. نوع حرف زدن، لج بازی های کودکانه ، ادا درآوردن های طنزآمیز...

رضا عامری: به نظرم آنجا که رمان با تمهیدات فضای وب نوشته شده موفق بوده اما هر جا پای جریان سیال ذهن می آید وسط کار، لطمه می خورد.

خلیل درمنکی: اتفاقا آنجا ها هم این لینک هاست که کار می کند و تمهیدی می شود برای به زبان آمدن دانیال. در واقع ما آینده ی روایت و صفحات خارج از آن را از طریق ولاگ دانیال پی می گیریم.مقوله ی بینامتونیت دررمان نویسی ایران طی سال های اخیر بسیار سطحی و کلیشه ای شده است اما در نفس تنگی ، فضای وب تمهید ویژه و کارآمدی می شود برای گذار به هستی شناسی و درهم تنیدگی متن ها. اهمیت آن هم در این است که این تمهید ، نوشتارشناسانه است و با ذات نوشتن همسان و همگون است و از بیرون نوشتار بر آن سوار نشده است.

"زلان زلان" عنوان بند آخر رمان است اما نوشته ی روی وبلاگ دانیال مربوط به زمانی پس از پایان رمان است. ما آن را در واقع پیش تر می خوانیم.

فرهاد حیدری گوران: راستش این تمهیدی بود که از ابرمتن گرفتم. لینک دادن به جایی تهی یا پر ... جایی در صفحات دیگر، درآینده و گذشته.

رضا عامری : جریان سیال ذهن دانیال چون خطی نیست بیرون می زند به نظرم  روایت دانیال باید خطی می شد ...

 

اسد هزاره: در نفس تنگی زبان بی زبان می شود این رخدادی است پیوسته با روایت و گسسته از نظرگاه راوی ها. در این حالت استثناء تبدیل به قاعده می شود و خواننده منتظر می ماند که ببیند بعد چی می شود و اغلب اتفاقی هم نمی افتد چون آن اتفاق بزرگ قبلا افتاده است...

نرگس عظیمی: بمباران شیمیایی...

اسد هزاره: بله، بستر جامعه شناختی اش را هم در رمان  داریم مثلا تعلیق مرگ کژال و نعل وارونه زدن در  بند آخر...

نرگس عظیمی:  مهم تر اینکه با تعلیق زبانی رو به روییم. این فرق می کند با تعلیق در روابط روایی رمان. برای همین درک ناپذیر به نظر می رسد... شکل جدیدی از تعلیق است.

اسد هزاره: من دوست دارم کمی هم از منظر خودم  و رشته ام که جامعه شناسی است به  قضایا نگاه کنم این را به عنوان یک دانشجوی افغانی در دانشگاه تهران می گویم ... بوردیو جایی می گوید  آدم ها در شرایط مستبدانه حتی در تخیل شان هم نمی توانند از خط قرمزها عبور کنند به عنوان مثال من هیچ وقت نمی توانم یک خانه در زعفرانیه داشته باشم   برای همین کنش زبانی من وابسته به موقعیت ام است ...در بند اول رمان برخی حروف و اصوات  مثلا سین و شین بسیار به کار برده شده مانند "دایگه شین می کرد" و ... تاکید بر حرف شین آن هم به این صورت برای من تداعی کننده  تشویش خاطر و عصبیت و اضطراب راوی هاست همان طور که حرف سین تنهایی و سکوت را می نمایاند.

  رضا عامری: چون راوی ها زن هستند به تبع روایت غیرمتمرکز است ... زبان هم چند گانه است . این زبان ، رمان را نجات داده.

مهدی دادخواه تهرانی  : احساسم این است که در دو بند آخر ، روایت دچار نفس تنگی می شود. سوالم این است که آیا این تمهید است؟ کمبود است؟ به نظرم  روایت افت می کند دستکم نویسنده از امکانات آن استفاده نمی کند.

فرهاد حیدری گوران: خب! رمان باید یک جایی جمع می شد به قولی یگانگی متن نه در آغازگاهش که در سرانجامش نهفته است. ضمنا کار من در نفس تنگی نوعی Faction  است ؛ ترکیبی از fact    ( امر واقع) و  fiction   ( قصه) ...  در بند آخر، کامران از روایت کژال و غزال در کودکی شان، به عنوان راننده آمبولانس بر می گردد به امر واقع. درهمان  آغاز رمان به این بازگشت اشاره شده است به خصوص اینکه سایه غزال می افتد روی رودخانه و مقام پردیوری را ، رمزگان متنی، را می شنویم. این یعنی بازگشت نشانه ها به صورت دیگر...

خلیل درمنکی: این یک رمان شبکه ای است بنابرین پیرنگ محور نیست شاید بتوان گفت پیوندار محور است ...

گوران: خب! من بعد از اینکه رمان کتیبه خوان ویرانی را که در سال 83 در قالب کتاب منتشر شد برای اجرا در فضای وب به صورت یک ابرداستان)  hypertext fiction   (  بازنویسی کردم متوجه این شکاف میان نظریه های  ارسطویی و فرمالیستی  و فضای وب شدم. مایکل جویس به نظرم درست گفته که باید مفاهیم متعلق به " کتاب" مانند پیرنگ ، شخصیت ، روایت و... را از نو به عرصه ی نظریه  و نقد ادبی آورد. به عنوان مثال آنچه در ابرداستان pax   کار استوارت مولتروپ و دختر چهل تکه ی شلی جکسون نشان داده شده  اصلا با تعریف های موجود همخوان نیست.ببینید! ارسطو در رساله ی " فن شعر" با اشاره به سامان دادن موتوس، بر این باور است که نویسندگان خواه از داستان های از پیش موجود استفاده کنند خواه از خود داستان بیافرینند باید نخست طرحی کلی را رقم بزنند سپس جاهای خالی را پر کنندو جزییات را بسط و گسترش دهند. خب! این طرح کلی و اساسا ایده ی کلیت با  فضای وب ناهمخوان است.  در صورت ابرمتنی "کتیبه خوان ویرانی "که دو سالی است با عنوان تاریکخوانه ی ماریا مینورسکی روی وب در دسترس است همین قضیه صدق می کند. یک صفحه خانه ی اصلی داریم و هفت مدخل. در این موقعیت دیگر پیرنگ کارساز نیست. بلکه این شبکه ی داده های روایی و نقش آفرینی های زبانی  و... است که خواننده را به دنبال خود می کشد. البته خواننده ای که با این صورت تازه خواندن اخت شده باشد. یا به قول جویس w-reader  باشد. راستش شخصا عجله ای برای پیدا شدن چنین خواننده ای ندارم. بالاخره از میان این بیست  میلیون کاربر اینترنتی  دو سه هزار تا خواننده ی اَبَرمتن و اَبَرداستان هم پیدا خواهد شد.

مسیح حاتمی: در این چند ماه که از انتشار نفس تنگی می گذرد واکنش ها چه طور بوده؟

فعلا نمی توانم ارزیابی دقیقی داشته باشم. در همین چند نشریه مانده از نهیب حادثه  خوب معرفی شد . سپاس از دوستان روزنامه نگار و نویسنده...اما  در فضای وب بر خلاف انتظارم هنوز خوب دیده  نشده ... مثل همان تاریکخوانه ی ماریا مینورسکی.

                

                                                    ***

 

                     زن طبقه ی هفتم

 

   زن طبقه ی هفتم           خودش است. گونی آرد را کشیده سرش.یک وجب برف نشسته روی  شانه هاش. اشتباها انگشت می گذارد روی زنگ طبقه ی هفتم. یکی از آن طرف آیفن با صدایی دورگه جواب     می دهد.

-         کی یه؟

-         منم.

-         جنابعالی؟

-         شواره.

-         زنگ طبقه ی دوم را بزن.

 

خیس است. می آید می نشیند کنار شومینه. به کوردی با هم حرف بزنیم یا فارسی؟ لهجه مان به هم نمی خورد. حتی بعضی کلماتش را نمی فهمم.

-         سرما می خوری با این تن خیس.

-         شومینه گرمم می کند.

-         غرال کی بر می گردد؟

-         حواسم هست ... دم غروب.

 

می نشیند رو به روی این صفحه ی روشن . قامتی کشیده ، چشم هایی قهوه ای ، دست هایی بزرگ، صورتی چروکیده، موهایی وزوزی که آدم را یاد سیم ظرف شویی می اندازد ، کله ای که بوی گاز خردل می دهد .  یکراست می رود سراغ وبلاگ خودش در بلاگ اسپات؛ "ده لالو هه ل سه وه."

 عکس هایی را که فرانسیس هریسون ، خبرنگار بی بی سی از زرده  گرفته،  گذاشته روی وبلاگش.

از روزی نوشته که با هم به پلنگ چال رفته ایم، من سرفه کنان و او دف زنان.

در پلنگ چال ، زن طبقه ی هفتم که  ته ریش گونه های کک مکی اش را پوشانده ، کارت شناسایی

 می خواهد. برگه ی اقامت موقت را نشانش می دهد.

-         بیست ساله که هنوز اقامه موقتی؟

-         شش ماه به شش ماه تمدید بو... می شه.

-         چه نسبتی با هم دارین؟

-         نامزد هستیم ... عرفا و شرعا.

-         عقدنامه؟

 

زن طبقه ی هفتم  پوست دف را غلفتی می کند. چنبرش را می اندازد ته دره.

می گوید:جلاجل یا جل الخالق ...

 پشت برگه ی اقامت شواره  می نویسد؛ مشاهده شد در درکه  و  پلنگ چال به تاریخ عصر پنج شنبه  آخر سال.

 ...

می گویم : قافیه ش درست از آب درآمده . طرف شاعره ... پنج شنبه روه.

می خندد. لینک داده به گورستان مجازی زرده ای ها. صفحه باز می شود و تابلو ساگریا بحرالاسمار  با رنگ های قرمز و اخرایی جلو چشمم بالا می آید. روی هر سنگ قبر که کلیک کنی می روی به صفحه ای دیگر...

جمله ی آدم داریم هر دو چشم ندارد   نور می پاشد.

تلفن زنگ می زند. زر.زر.زر.

زن طبقه ی هفتم است.

-         باز صدای دف اومد... دوقلو؟!

-         کدام دف؟

-         صداش کوچه رو پر کرده ... خجالت بکش.

گوشی را می گذارم و خیره می شوم به جای خالی شواره، به این صفحه ی روشن و دویست و هفتاد و هشت سنگ قبر . روی هر سنگ قبر که کلیک کنی می روی به صفحه ای دیگر  ...

باید بلند شوم و حوله ی آبی حمام را که دایگه از تاریکه بازار خریده ، دور خودم بپیچم. ناگهان سردم شده. این شومینه هم که فقط فس فس می کند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 14:28  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

 

                                                     فرهنگ آشتی؛ اهالی قلم از کتاب‌های خواندنی می‌‌‌گویند


  مجتبی ویسی ؛ شاعر . مترجم: رمان «نفس‌تنگي» نوشته فرهاد حیدری گوران از ديگر كتاب‌هايي است كه اين روزها خوانده‌ام. به نظرم نويسنده نسبت به دو كتاب قبلي‌اش پيشرفت‌ محسوسي داشته است. در "نفس تنگي» هم با مؤلفه‌هاي بومي سركار داريم (و زبان خاص كه كردي‌ است) و هم با عناصر مدرن مانند كامپيوتر و اينترنت.

از ويژگي‌هاي تكنيكي اين رمان مي‌توان به وجود چند راوي در داستان اشاره كرد، همچنين به جملات كوتاه، ريتم تند و تعليقي كه به خوبي ايجاد شده‌ است. همه اينها فضايي در هم تنيده به وجود مي‌آورد و اسطوره را به جهان معاصر وارد مي‌كند. اين عوامل در كتاب "نفس تنگي» كاركرد داستاني پيدا كرده‌ است و همين امر خواندن اين كتاب را لذت بخش مي‌كند.

                   

                                    ***

 

                                آگاهي تاريخي و تجربه روايي     

 رضا عامري

     

 

 

روايت <نفس تنگي> محصول جنگ، معاملا‌ت سودايي، روابط كالا‌يي، اقليت‌گريزي، مركزگرايي و فضاي خفگي است و همه چيز را به عصايي تبديل مي‌كند ‌فرعوني... تا ما را به سوي اسطوره‌هاي كهن و زخم‌هاي اعماق و شرارت‌هاي تاريخي ارجاع دهد. <نفس تنگي> تاريخ انسان‌هايي است ‌كه كمتر فرصت ابراز وجود يافته‌اند و به اين معنا نه تاريخ حيات آدمي كه تاريخ سركوب‌ها و قلع و قمع‌ها و جراحت‌ها و خفت تاريخ و سطوت قدرت و شبح جنگ است .

و در چنين پس‌زمينه‌اي است كه ما با زندگي كژال، غزال و با خانواده حقوقي، با سرنوشت عمو و همچنين با جزئيات شركت حنايي و شركا آشنا مي‌شويم و زندگي‌اي كه انگار بر اثر اين ناملا‌يمات، امكانات رمانتيك خود را از دست داده، به شكلي تراژيك از سوي نويسنده عرضه مي‌شود؛ قصه‌اي درباره قصه كه نقاط خفي و خلا‌ءهاي زيادي دارد كه بايد توسط مخاطب خوانده شود؛ نقاط و حقايقي كه با كوري و تعصب و استبداد تاريخي گره خورده‌اند. اين ويژگي‌ها خالق تجربه‌اي نوشتاري شده كه كمتر اثري به ويژه از زاويه نگاه به اقليت‌ها و جنگ در ادبيات ما از آن سبقت گرفته است. اين مقوله‌ها در تبلور اين روايت جايگاه مهمي را دربرمي‌گيرند و موجد آن احساس عامي مي‌شوند كه شكست‌هاي روزگار بر وجدان انسان امروز حك كرده و باعث شده است كه ما طرق تعبير خود را از واقع دوباره‌سازي نماييم و به نوعي خبرگي معاصر از فهم جهان دعوت شويم. ‌


 


ادامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 16:27  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

 


                           كژال همان غزال است

علي طجوزي


نفس‌تنگي نام رماني برگرفته از فضاهاي روزمره زندگي و طنز توالي تاريخي آن است.گوران در چند جاي داستانش با اشاره به ماريا مينورسكي يكي از شخصيت‌هاي اصلي كتاب قبلي‌اش «كتيبه‌خوان ويراني» كه در آن كتاب او در رودخانه غرق مي‌شود و در اين داستان از رودخانه سر برون مي‌آورد و حرف‌هايي مي‌زند، به اين مساله اشاره مي‌كند.

گوران با تكيه بر طنز توالي تاريخي در روايتش به گونه‌اي خواننده را به شخصيت‌هاي قصه‌اش معرفي مي‌كند. در واقع نويسنده كاري به اينكه در زواياي پنهان شخصيت‌ها چه مي‌گذرد ندارد. مي‌توان اين گونه نيز بيان كرد كه او مواد خام از زندگي افراد را در اختيار خواننده مي‌گذارد تا خود او جمله‌هايش را بسازد و جهت بدهد. در داستان ما با افرادي روبه‌رو هستيم كه متعلق به فرهنگ و آيين كهن كردها هستند. كرد بخشي از هويت تاريخ ايران است و راوي‌ برشي از زندگي آنان را در خلال سال‌هاي جنگ و اثرات آن بر زندگي آنها روايت مي‌كنند.

 

 


ادامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 15:42  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

 

          گفت و گوي روزان با فرهاد حیدری گوران نویسنده رمان نفس تنگی

مجال نوشتن لحظه‌اي از اين تاريخ را هم ندارم
گفت و گو: علیرضا بهنام
 
 
                                               روی جلد «نفس تنگی»
                              
فرهاد حیدری گوران از جمله نویسندگانی است که در سال های اخیر اصرار خود را بر کار در فضای تجربی داستان نویسی نشان داده است. ازنوشتن رمانی چند ژانری به نام افسانه رنگ های دونادون تانگارش رمانی با نام تاریکخانه ماریا مینورسکی در فضای وب همه نشان دهنده تنگی قالب داستان نویسی سنتی برای گوران و علاقه او به استفاده ازامکان های جدید دراین ژانر ادبی است.نفس تنگی جدیدترین رمان این نویسنده است که ماجرای آن میان دهکده مرزی زرده در مرز ایران و عراق و تهران می گذرد. به بهانه این اثر که سومین رمان این نویسنده 35 ساله است با او به گفت وگو نشسته ایم که حاصل این گفت و شنید در ادامه می آید.


آقای گوران این سومین رمانی است که درفضای میان فرهنگ کردی وفرهنگ رسمی فارسی می نویسید فکر می کنید دلیل باقی ماندن شما در این فضا چه باشد؟

دونادون و كتيبه خوان هر كدام تجربه‌هايي بوده است ناقص به اين مفهوم كه اولا از نظر نشر، بخش عمده‌اي از دونادون یعنی "كتاب دوم ؛ رنگ نام‌ها" هرگز منتشر نشد، این بخش 100 صفحه بود با يك فضاي همگاني تر بر خلاف بخش اول كه بيشتر حديث نفس بود. كتيبه خوان ویرانی هم يك نسخه اوليه داشت كه من براي اجرا در فضاي وب نوشته بودم بعدها به اين نتيجه رسيدم كه همان را به صورت يك قصه بلند بنويسم آنچه از آب درآمد به نظرم خيلي با ايده ي اوليه فاصله داشت بنابراين سرگذشت اين دو كتاب به علايق و ايده هاي ذهني خودم نزديك نبود و بيشتر به فاجعه‌اي در كار نوشتاري‌ام شبیه است. در اين فاصله از 82 تا 87 من بيش از 30 قصه و دو رمان ديگر نوشته‌ام ولي هيچ اميدي به انتشارشان ندارم در اين ميان "نفس تنگي" تنها کاری بودکه اميد به نشرش قوي‌تر از بقيه به نظر مي‌رسيد.
دليل بومي نویسی دراین اثر اين است كه تاريخيتي كه من در اين فضاي بومي مي‌شناسم چنان قابليت و گستره‌اي دارد كه حتي اگر قائل به دونادون باشم و فكر كنم هزار دون ديگر هم در اين كره خاكي زندگي خواهم كرد باز مجال نوشتن لحظه‌اي از اين تاريخ را هم ندارم بخشي از اين تاريخ عملا سركوب شده است چه در متن‌هاي آييني و چه در گستره ي فرهنگي. بخشي به صورت متاخرتر مربوط به دو سه دهه اخير مي‌شود كه تجربه ي زيستي من هم در اين سه دهه بوده كه آميخته با جنگ و فضاي عصبي و ريتم تند آن است بنابراين در همه اين رمان‌هاي اخير نگاهي به اين وضعيت عصبي داشته‌ام.

                      

ادامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 15:4  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

 

                        <br/><a href="http://i33.tinypic.com/2d9wjtt.jpg" target="_blank">View Raw Image</a> 

 

 

نفس تنگي در سال 83 نوشته شد ، در ميانه ي آن روزان و شبان مالامال از درد و نا اميدي. فرود نفس هاي آخر را مي كشيد . باور كرده بودم كه دارد مي ميرد. فاني فاني ين فاني بطال بود. پايي در بيمارستان هاي سرد و بي روح  پايتخت داشتم و دستي در تنور داغ نوشتن. تا آخر همان سال كه دكتر ها همه " جواب" كرده بودند سيصد صفحه اي نوشته بودم . زمان فرود كه به سر رسيد ، آن صفحات هم ماند تا مهرماه 84 كه دوباره رفتم سراغش. شش هفت ماهي با كژال و غزال و كامران و دانيال و... زندگي كردم تا رسيدم به آنچه از آغاز مي خواستم. اسفندماه 84 كار تمام شده بود. از آن پس ديگر سر و كله زدن با واژگان بود و خيرگي به آن صفحه ي روشن. تکه هایی از آن را براي چند تن از دوستان خواندم به ويژه  آن دوست فرهيخته ي والانظر كه حضورش سراسر روشني است و ياران ديگر: رضا عامري، خليل درمنكي، هوشيار انصاري فر، مهدي دادخواه تهراني، مريم، مرتضي پورحاجي ، ر. حاتمي و... كه سپاسگذار حوصله و نقد و نظرشان هستم.

نزديك دو سال  انتظار كشيدم -  آن صبر ايوب كه گفته اند براي نويسنده ي ايراني سخت آشناست و گاه همان امر واقع است -  تا سرانجام كتاب به اين شمايل درآمد.وقتش است كمي هم از بدبختي هاي خودم بگويم. ده سالي مي شود كه روزنامه نگارم مثلا. شيره ي جانم را مكيده است اين كار طاقت فرسا كه انگار در داخايو گرفتار شده ای  يا تبعيدي زمستان سيبري هستي. هر بار از كنار ديوار اوين مي گذرم و مي روم به دركه تا هوايي تازه كنم واقعا فاصله اي ميان خودم كه اين طرف ديوارم با آنكه سر بر سياهي و سردي سلول آن طرف ديوار مي گذارد و تنها به نيروي روياهايش زنده است، نمي بينم. پنج سال سردبير نشريه ی "بن" بودم كه حقوق مادي و معنوي آن متعلق به مهندسان مشاورمعمار است. دريغ از رنجي كه بردم به پریشانی و ویلانی. با هر آنچه دريافتي ام بود در آن پنج سال ، يك متر زمین هم نتوانستم براي خود بخرم چه رسد به خانه و كاشانه. چه شب ها كه بر سر ويرايش و بازنويسي گزارش ها و مقالات مهندسان محترم سپري كردم و آخرش به بهانه اي و تمهيدي كه خود دانند و منافع شان، عذرم را خواستند. ما را با پروژه هاي بيست ميلياردي و بافت هاي فرسوده ي شهري كاري نبود كه كار خودشان بوده است اين تهران ناديدني و ويران؛ اين كلان شهر روستا نماي بي معماري. دو سال هم سردبير مجله " معماري و ساختمان" بودم كه آن هم حكايتي دارد پر از آب چشم . القصه، روزهايم سياه است از هدر روي زمان به دنبال خرج و برج خانه اي كه خانه ي هستي نيست و ويران است. شريك غم همه ي كارتن خواب هايم  و صد البته آرزومند خيالي راحت كه غم كلمات اقتصادي و تجارت جهاني و سفته بازي و تالار شيشه اي نداشته باشم در اينجا كه كار مي كنم و ظلمات است و هيچی به هیچی.

با این همه، خرسندم از آنكه نفس تنگي نام ونشان " آگه" اين ناشر بزرگ و درست كردار را با خود دارد. ساقي به نور باده برافروز جام ما...

 

و اما یکی دو نکته اصلاحی:

 

صفحه ی 112 از دست من و مصحح ارجمند در رفته است. دو غلط سهوی در این صفحه با کمال تاسف دیده می شود؛ نخست اینکه سطر سوم به این صورت درست است:

شرط می بندم حتی دو وجب با مدیرعامل قدم نزده است.

و ایضا سطر آخر: شرکت سهامی حنایی و شرکا اعلام ورشکستگی کرد.

                                          ***

 معرفی  نفس تنگی در نشریات و فضای وب :

 

          اعتماد ملی  (  پنج شنبه 7/9/87 )

همان‌طور كه پيش از اين شاعر و نويسنده جوان، فرهاد حيدري‌گوران وعده داده بود، اثر تازه‌اش كه به ماجراي بمباران شيميايي حلبچه مي‌پردازد، منتشر شد. اين رمان كه گوران عنوان "نفس تنگي" را براي آن برگزيده، در پنج بخش يا بند "قوس پنج و هفت"، "اروند مي‌ريزد به وب"، "گورستان مجازي"، "پژاره نكن پژاره نكن" و "زلا‌ن‌زلا‌ن" در 146 صفحه با شمارگان 2200 نسخه و بهاي 1800 تومان از سوي نشر آگه چاپ و منتشر شده است.

رمان نفس تنگي همان‌طور كه اشاره شد، ماجراي بمباران شيميايي روستاي زرده واقع در غرب كرمانشاه و حلبچه و مسائل حول و حوش آن را روايت مي‌كند كه مي‌توان گفت به نوعي ادامه تجربه خود نويسنده در رمان قبلي‌اش كتيبه‌خواني ويراني است كه در سال 1383 منتشر شده است. استفاده مناسب از كلمات و اصطلا‌حات بومي مردم كرد نيز در متن رمان، به باورپذيري و درهم‌تنيدگي بيشتر آن كمك كرده است.
فرهاد گوران در آن اثر براي نخستين‌بار در داستان‌نويسي فارسي، ساختار متفاوتي كه بر فضاي وب مبتني است را وارد رمان كرد كه از تصاوير و لينك‌ها براي ارائه روايت غيرخطي و چندگانه‌اش استفاده كرده بود. او بار ديگر چنين تجربه‌اي را در رمان نفس تنگي به كار گرفته كه اينترنت، كافي‌نت و وبلا‌گ‌نويسي در آن حضوري پررنگ دارد. ‌
فرهاد حيدري‌گوران پيش از اين كتاب‌هاي افسانه رنگ‌هاي دونادون( قصه - شعر - روايت: 1378) و كتيبه‌خواني ويراني( رمان:1383) را منتشر كرده است.

                                                                ***

 

تنفس در هواي مجازي رابطه‌ها

  روزنامه فرهنگ آشتی ( 23|9|87 )

فرهاد حيدري گوران در رمان اخيرش «نفس تنگي» مانند آثار قبلي‌اش وقايع و اتفاق‌هاي واقعي را وارد فضاي كارش كرده‌ و البته اين بار نيز آن را از فيلتر‌هاي ذهني‌ خود گذرانده ‌است.

ماجراي بمباران شيميايي { روستای باستانی زرده } ، دستمايه گوران در اين رمان است كه با آميختن آن با فضايي در هم تنيده و مجازي، پيوندي بين حوادث و شخصيت‌ها ايجاد كرده ‌است. اين رمان از پنج بند «قوس پنج و هفت»، «اروند مي‌ريزد به وب»، «گورستان مجازي»، «پژاره نكن پژاره نكن» و «زلا‌ن‌زلا‌ن» تشكيل شده ‌است.

«آن شب كه رفتم تو اينترنت و وبلاگ زلال زرده را ديدم تا صبح خوابم نبرد. مي‌داني كه من سر ساعت دوازده مي‌خوابم. قفسه شيرين شكر را مي‌برم توي پذيرايي. موبايلم را خاموش مي‌كنم و باتري ساعت را هم در مي‌آورم. تيك تيك عقربك‌ها از صداي سنگ آسياب هم بدتر است. نوشتم سنگ آسيا. طفلك شب و روزش شده سنگ آسيا. مي‌چرخد و مي‌چرخد روي آن تخت زيمبلي زمبو...»

در «نفس تنگي» نويسنده با تغيير راوي ، زاويه‌ديد و ايجاد تداعي‌ها، گستره‌اي وسيع‌تراز يك روايت‌ عادي را پيش چشم خواننده قرار مي‌دهد تا بدين شكل از تك‌خطي شدن داستان جلوگيري كند.

«مثلاً جشن تولدم است. اين نيم‌وجبي خال خالي هم حي و حاضر. نه اينكه بگذارمش توي فريزر، داخل يك شيشه الكل با مهر شركت. نه، با هم مي‌رويم شهر بازي. مي‌گويم نگاه كن خال‌خالي، روي كوه برف آمده. مي‌خزد و مي‌پيچد به ميله‌ چرخ و فلك. نوشته «هفت دور بچرخيد و جايزه بگيريد». كله معلق نشويم، جايزه پيشكش. سرم گيج مي‌رود. سر تو هم گيج مي‌رفت در آن دخمه...».

حيدري گوران علاوه بر تجربه‌هاي داستاني و شعري و انتشار آثاري چون « افسانه رنگ‌هاى دونادون»، «كتيبه خواني ويرانى» به حرفه روزنامه‌نگاري نيز مشغول است و همه اينها باعث شده تا اين رمان هم مانند آثار ديگرش از نثري روان و خواندني برخوردار باشد.

 

                                                                ***

پنجشنبه بازار كتاب | سایر محمدی

«نفس تنگى» كه از سوى نشر آگه به بازار آمد بايد يكى از رمان هاى خوب سال ۸۷ باشد. قطعاً در آينده از اين رمان بيشتر خواهيم شنيد...

 

                           ***

 

                                       نفس تنگي مردمان باستاني

                                   ( صفحه ی نگاه سوم - دنیای اقتصاد )

رمان «نفس‌تنگي نوشته فرهاد حيدري گوران » از سوي نشر آگه منتشر شد.


اين رمان در واقع روايت بمباران شيميايي زرده اين روستاي باستاني است؛ روستايي در غرب كشور و روي نقطه صفر مرزي. از اين رو زبان رمان هم انگار روي نقطه صفر نوشتار مي‌چرخد؛ تنوع لحن و چندگانگي فضاي روايت از مشخصه‌هاي اين رمان است.
از ديگر ويژگي‌هاي نفس‌تنگي، مي‌توان به ساختار مبتني بر فضاي وب آن اشاره كرد. اين نخستين رمان فارسي است كه نقش فضاي اينترنت و به خصوص نظريه Link (پيوندار) در آن برجسته شده است. رابطه مجازي آدم‌ها و راوي‌هاي رمان ما را با فضايي آشنا در داستان‌نويسي روبه‌رو مي‌كند كه فضاي هستي و زندگي در عصر رايانه و كافي‌نت و وبلاگ‌نويسي و ... است.


«در حياط اول، اشرف الواعظين در حال سخنراني بود، روي كاشي‌هاي لعابدار با گل بوته‌هاي اسليمي و ختايي.
دانيال گفت: اين هم شاه‌اسماعيل.
گفتم: نگاه كن به ناصرالدين شاه.
گفت: چشم‌هاي خسروپرويز از حدقه درآمده.
گفتم: چشم مي‌خواهد چه كار.
بعد شمايل امين‌السلطان بود و آغامحمدخان و اشك اول و بهرام و قباد و شاه‌عباس و منصوربن عبدالملك روي كاشي‌هاي ديوارهاي حياط ‌اول، همه با موهاي سياه و تمام‌رخ.
دماغ آغامحمدخان قاجار كنده شده بود.
يكي از كارگرها گفت: خودم براش مي‌سازم.
{ گزيده‌اي از متن كتاب «نفس‌تنگي» بند نخست: قوس پنج و هفت }

                                   ......

          

پايگاه اطلاع رساني قربانيان سلاح هاي شيميايي:

داستان بلند «نفس‌تنگي» با موضوع بمباران شيميايي زرده به قلم فرهاد حيدري گوران به چاپ رسيد.

به گزارش پايگاه اطلاع رساني قربانيان سلاح هاي شيميايي به نقل از ايسنا اين رمان، روايت دو دانشجوي اهل زرده از فاجعه بمباران شيميايي آن روستا در سال 1367 است.
از ویژگی‌های رمان نفس‌تنگی، ساختار مبتنی بر فضای وب آن است. این نخستین رمان فارسی ست که نقش فضای اینترنت و به‌خصوص نظریه‌ Link (پیوندار) در آن برجسته شده است. رابطه‌ مجازی آدم‌ها و راوی‌های رمان، ما را با فضایی آشنا در داستان‌نویسی روبه‌رو می‌کند که فضای هستی و زندگی در عصر رایانه و کافی‌نت و وبلاگ‌نویسی و... است
«نفس‌تنگي» در پنج بند شامل: قوس‌ پنج ‌و هفت، اروند مي‌ريزد به وب، گورستان مجازي، پَژاره نكن پَژاره نكن و زَلان زَلان نوشته شده و در 145 صفحه و شمارگان 2200 نسخه از سوي انتشارات آگه به چاپ رسيده است.
زرده روستايي است در نقطه‌ مرزي ايران و عراق كه در تيرماه سال 1367 بمباران شيميايي شد و صدها نفر از اهالي اين روستا جان باختند. راويان اين رمان هريك از منظر نگاه خود به اين واقعه رجوع مي‌كنند و آن را به‌ ياد مي‌آورند.


                                                                     ***

 

از وبلاگ نسل تنها

                   اين كتاب را بخوانيد

دو خواهر از سرزمین غرب ،از یکی از زیبا ترین جاهای ایران،از کردستان و کرمانشاه ، با کوله باری از زخم ، ازتاول های بمباران شیمیایی و باتوم های برقی آن تیر ماه داغ دانشگاه تهران ، داستان تنهایی و خستگی نسل مارا به زیبایی روایت می کنند در کتاب نفس تنگی نوشته فرهاد حیدری گوران.

کتاب را حتما بخوانید انتشارات آگاه به تازگی منتشرش کرده و در این وانفسای کتاب و فرهنگ هوای تازه ایست که می تواند هنوز امیدوارت کند که گشتی در کتاب فروشی بزنی.

از فضای غریب اما ایرانی و آشنای داستان بسیار لذت خواهید برد

نفس تنگی ،نوشته فرهاد حیدری گوران ، نشر آگه را حتما بخوانید .

                       ***

 «نفس تنگي»، روایت يك فاجعه تاريخي و مغفول است

 ایبنا - پروانه توکلی  : رمان «نفس تنگي» كه آذر امسال توسط نشر "آگه" وارد بازار كتاب شده، روايتي از بمباران شيميايي روستاي "زرده" (در نزديكي مرز ايران و عراق) در سال ۶۷ است. فرهاد حیدری گوران درباره این کتاب می‌گوید: متاسفانه تا کنون به بمباران شیمیایی روستای زرده توجه نشده. «نفس تنگي»، روایت این فاجعه تاريخي و مغفول است.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، گوران، با بيان مطلب بالا درباره ویژگی‌های رمان «نفس تنگي» اظهار داشت: روستاي زرده و جناياتي كه در آن  اتفاق افتاده است، شايد كمتر براي ذهن‌ها آشنا باشد. در بمباراني كه سال ۶۷ دراين روستا  اتفاق افتاد، ۱۵۰۰ نفر يا جان باختند و يا به بيماري‌هاي پوستي خطرناك مبتلا شدند.

اين نويسنده در ادامه درباره شخصيت‌پردازي و محتواي رمانش كه در قالب و شكلي جديد در حال و هوايي امروزي و با توجه به نقش اينترنت و فضاي وب در جهان امروز خلق شده است، توضيح داد: نفس تنگي سه راوي دارد با نام‌هاي كژال، غزال و رباب كه هرسه دانشجوي ادبيات در تهران هستند و وبلاگ‌نويسي مي‌كنند.

گوران ادامه داد: آنها هركدام به صورت عيني و ذهني به سراغ اين رويداد مي‌روند و آن را مي‌نويسند. 

نويسنده «نگاه كن به صفحه‌كليد»، درباره اهميت این رمان به لحاظ پرداختن به موضوعي تاريخي در مقاطع حساس جنگ ايران و عراق خاطرنشان كرد: نفس تنگي با استناد به يك فاجعه تاريخي تقريبا ناديده انگاشته شده و از نظر دورمانده، روايت شده است.

وي با بیان اينكه «نفس تنگي» اولين رمان فارسي است كه ساختاري با توجه به فضاي وب و نقش اينترنت دارد، گفت: ساختار اين كتاب بر فضاي وب مبتني است و نظريه پيوندار (لينك) در آن مطرح شده است و از اين حيث، به‌نوعی روايت هستي روزمره ما نيز محسوب می‌شود.

اين داستان‌نويس و شاعر به كار بردن گويش محلي كردي، به‌ویژه در فصل اول اين كتاب را از ويژگی‌های ديگر آن برشمرد.

حيدري گوران نويسنده و شاعری ۳۵ ساله است. كتاب‌هاي "افسانه رنگ‌هاي دونادونگ" و "تاريكخانه ماريا مينورسكي" از دیگر آثار او هستند.
 
 
 
                 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:45  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

 

 

ناگهان سر راهم سبز شد.دقیق تر بنویسم؛ نشسته بودم روی دیواره ی حوض جلوی خانه ی هنرمندان که شال سفیدش را انداخت روی سرم و زمزمه کرد: سلام! دوست قدیمی.

گفتم: یعنی خودتی...موهات هم هنوز خرمایی یه؟

گفت: اون که حالا باهام می آد جنگل شیان،خرمایی دوست نداره، داره؟

گفتم:خودت بهتر می دونی.

انگار یک پارچ آب سرد ریختند روی کله ام.

دور حوض چرخیدیم و او هی مردمک های سیاهش را دوخت توی مردمک هام.

- ببین، تو هنوز مجردی؟

- پس خیال کردی چی... گفته بودم که بعدِ تو تنها می مانم.

- چه قدر خری...آخرشی.

سینه ی مرمری دست چپش را کشید زیر چانه ام.

- البته ترم آخر خر نبودی .خورده بودی به پیسی.

اشاره کرد به لجن سبز ته حوض. با دو انگشت دماغش را گرفت و زد زیر خنده.

- پیسی که خنده نداره، داره؟

شانه هاش را بالا انداخت.

...

 


ادامه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:11  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

دستش را می‌گذارد روی بوق. صدا نمی‌دهد. چرخ جلو را می‌چرخاند و می‌گوید "دو تا میمی... دو تا میمی."
می‌گویم "ممانی رفته دده."
چرخ را می‌چرخاند "دو تا میمی..."
تازه یاد گرفته عمو زنجیر باف بخواند همه کلماتش را می‌جود غیر از بهله.
- زنجیرُ بافتی؟
- بهله.
- باباجون چی چی آورده؟
- نخود و کمش.
- با صدای چی؟
- ماماو... میاو... میاو...
دور اتاق دنبالم راه می‌افتد "هوهو...چی چی."
لاستیک‌های دوچرخه پنچر است. باد ندارد اگر نه در این هوای خشک و آلوده‌ی دی‌ماه، رکاب می‌زدم رو به پایین. دور پارک لاله می‌چرخیدم و مثل سه شب پیش که ماه چهارده روی مجسمه‌های جاکومتی برآمده بود، عکس هم می‌گرفتم. نمی‌دانم خوب در می‌آید یا نه. باید توی برنامه‌ی فتوشاپ باهاشان ور بروم.

هوهو...چی چی...

 


ادامه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:19  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

 

 

 

 

صدای زن از ته چاه در می آمد. چاه وسط میدان بود. نگهبان هم داشت؛ سرباز وظیفه م - ر.

به سرباز گفتم: نمی‌شه یه طناب بندازی اون تو بیاد بالا.

 

گفت: من مامورَ م و معذور.

 

لهجه‌اش داد می‌زد که همشهری هستیم.

 

گفتم: اونقده آیِم باش که حرف هم ولاتی ته بشنفی.

 

گفت: فارسی حرف بزن تا جوابته بدم.

 

یکه خوردم.

 

گفتم: دلَ م می‌سوزه براش . شاید حامله ست.

 

پوزخند زد: حتمی اَ گربه حامله شده.

 

گفت: تو خودت چه کاره‌یی؟

 

گفتم: مهندس کشاورزی.

 

گفت: برگرد سر زمینِ ت آبرا. اِی جا خشک سالی یه.

 

خواستم بیش‌‌تر باهاش کل کل کنم، دیدم اسلحه دارد و انگشتش روی ماشه است. راستش یک جوری چشم دوخت توی چشمم که نزدیک بود زهره‌ترک بشوم. چند قدم عقب رفتم و تکیه دادم به یکی از آن درخت‌های چنار دور میدان. کلاغی نشسته بود روی شاخه‌اش. بال بال می‌زد اما غار غار نمی‌کرد. صدای ناله ی زن...

 

باید پیش از آنکه بر می‌گشتم به مسافرخانه، خودم را می‌رساندم به کافی نت آن طرف میدان و یک داستان 1500 کلمه ای می‌نوشتم می‌فرستادم برای سایت مسابقه. روز قبل رفته بودم نشسته بودم پشت یکی از کامپیوترهای فکسنی‌اش و کلمات کلیدی داستان را ردیف کرده بودم روی آن صفحه ی روشن. خدا خدا می‌کردم پاکش نکرده باشند . صفحه را به اسم خودم توی درایو D ذخیره کرده بودم. دست نخورده بود. بازش کردم اما چشم‌تان روز بد نبیند. پر بود از گربه‌های چشم عسلی. فکر کردم این همان صفحه نیست. بستمش و دوباره رفتم از اول... کم مانده بود صدای میاو... میاو...

 

به خودم گفتم: هر که این کار را کرده از روی آن کلمات کلیدی کرده اما سوراخ دعا را گم کرده... بی همه چیز، از آن هکرهای حرفه‌ای بوده که کِرم خراب‌کاری دارند.

 

خواستم ماجرا را به متصدی کافی نت بگویم اما بی خیال شدم. یک صفحه ی تازه باز کردم و این بار کلمات کلیدی چاه، زن، نگهبان و ماشین گشت را با حروف درشت نوشتم. باید داستان را از دل همین کلمات بیرون می آوردم؛ 1500 کلمه، نه کم تر، نه بیش تر.

 

به خودم گفتم: کاش کله ام را برده بودم توی چاه و صورت زن را دیده بودم.

 

دلم می خواست همان زن را وصف کنم اما فقط طنین ناله اش توی سرم می پیچید. چشم‌هاش چه رنگی بود... موهاش... شخصیت نگهبان را در چند سطر خلاصه کردم؛ صورت سیاه چرده و دماغ عقابی. درجه نداشت .هنوز آش خور بود. نامش را با ماژیک سیاه نوشته بود روی جیب یونیفورم سبزش؛ سرباز وظیفه م- ر.

 

دو صفحه تمام درباره‌ی ماشین گشت نوشتم. حتی آن جمله ی معروف "اشیا از آنچه می بینید به شما نزدیک‌ترند" را با حروف ایتالیک اضافه کردم به آینه‌ی بغلش.

 

و اما چاه از آن چاه های افغانی کن بود. راستش، توصیف چنان چاهی آن هم در وسط میدان اصلی شهر، کار من نبود. به سرم زد یک عکس سیاه و سفید ازش بگیرم و ضمیمه‌ی داستان کنم. اما دوربین عکاسی ام کجا بود.

 

صفحه را این بار طوری که متصدی کافی نت بو نبرد توی درایو c ذخیره کردم. حساب کردم و آمدم بیرون. هوا تاریک شده بود و نور زرد چراغ برق‌های دور میدان چشم را می‌زد. نه از سرباز و ماشین گشت خبری بود نه از ناله ی زن.

 

شب توی مسافرخانه داشتم از گرما می‌پختم. سوسک‌های چینی از زیر تخت بیرون می‌آمدند و از سر و کولم می‌رفتند بالا. راستش از اول می‌خواستم داستانی درباره ی خودم بنویسم و این‌که دنبال نشانی آگهی روزنامه‌ها، سر از هر کوچه و خیابانی درآورده بودم. مهندس کشاورزی توی آن شهر درندشت می‌خواستند چه کار. کلمات کلیدی داستان را هم نوشته بودم.حتی آن یک قالب صابون را هم که جان می‌داد برای ور رفتن با خودم و عکس آن ستاره‌ی لوند هالیوود... اما آن هکر بی همه چیز...

 

تا صبح، هفت هشت تایی سوسک کشتم و از پنجره ی اتاق انداختم بیرون. این شکم بی هنر پیچ پیچ هم... فشار نفخ ذله‌ام کرده بود. می‌رفتم مستراح. شیر مستراح سوراخ بود و آب فواره می زد به سقف. هر کاری کردم آبش بند بیاید، نیامد. بی خیال شدم. روی آینه ی مستراح با مداد خط لب نوشته شده بود: 850 کیلومتر آن طرف تر.

 

به خودم گفتم: عجب! همین مسافت را باید با اتوبوس تعاونی سیزده برگردم.

 

هنوز آفتاب روی دَم و دود ابری شکل شهر ندمیده بود که ساکم را انداختم دوشم و از در قهوه ای مسافرخانه زدم بیرون. روز از نو ، روزی از نو. دوباره ور رفتن با آگهی روزنامه‌ها و از این نشانی به آن نشانی، از این شرکت به آن شرکت... نزدیک غروب از پا افتاده بودم که با تلفن همگانی زنگ زدم به دفتر تعاونی سیزده و بلیت برگشت را گرفتم برای ساعت ده شب. خودم را به کافی نت رساندم و دوباره نشستم پشت همان کامپیوتر فکسنی. صفحه را باز کردم و... هکر فلان فلان شده دوباره کار خودش را کرده بود.

 

...

 

در ادامه‌ی داستان نوشته بود:

 

زن، سوسک چهارم را کشت و از پنجره‌ی اتاق انداخت بیرون. نگاه کرد به شهر که تا دامنه ی کوه کشیده شده بود. زمزمه کرد: چه خانه‌هایی!

 

برگشت جلوی آینه و لب هاش را قرمز کرد. گونه کاشت و موهاش را از پشت بست. خودش هم نفهمید که چه طور با مانتو کوتاه، روسری چروک رنگی و کفش‌های پاشنه بلند از پله های مسافرخانه آمد پایین، از در چوبی قهوه‌ای که بوی شاش می‌داد بیرون رفت و قدم زنان رسید به آن طرف خیابان. چراغ برق‌ها زیر نم نم باران تابستانی سو سو می‌زدند و صدای ماشین آشغال جمع کنی شهرداری گوش می‌خراشید.

 

به خودش گفت: بیچاره کارگرا که توی کثافت می لولند...

 

یک پیکان سفید درب داغان ایستاد جلوی پاش. راننده اش سیگار بر لب ، کله از پنجره بیرون آورد: کجا این وخت شب خانومی!

 

گفت: هیچ کجا.

 

سیگار از لب راننده افتاد: اگه می‌خوای مدل بالا سوار شی باید بالا شهر بپلکی.اکی ثانیه بلندت می‌کنن.

 

پوزخند زد: اگه طالبی خودم می‌رسونمت.

 

گفت: لطفا مزاحم نشید آمده‌م هوا خوری.

 

خودش هم از این جمله خنده‌اش گرفت. هوا خوری کنار زباله‌ها...

 

دود سیاه از اگزوز پیکان درآمد و بددهنی راننده را شنید.

 

گفت: لوله بخاری...

 

نشانی پارک را از کارگرهای آشغال جمع کن گرفت و دنبال یک گربه ی چشم عسلی راه افتاد. گربه گاهی کله بر می‌گرداند و میاو میاو می کرد.

 

پارک کوچکی بود با درخت های پیر صنوبر و کاج‌های قهوه ای کوتاه. چند تا نیمکت فلزی هم دور یک حوض خالی دیده می‌شد. گربه پرید وسط حوض... میاو...میاو...

 

گفت: نری یا ماده؟

 

میاو...میاو...

 

نشست روی یکی از آن نیمکت‌های فلزی و صدایی دو رگه شنید: همچین بزنی تو رگ بترکونی واصل شی به آسمون هفتادم...

 

بوی تند حشیش خورد دماغش و به سرفه افتاد.

 

دوباره همان صدا را شنید: مماشین گشت ترکونده جیمبلی جِ جیم...

 

گربه حالا آمده بود در چند قدمی اش دم تکان می داد.

 

گفت: پرسیدم نری یا ماده؟

 

یکی از آن طرف پاسخ داد: خواجه ست خانوم!

 

بلند قد بود و باتوم به دست.

 

گفت: سلام...

 

- این وقت شب توی پارک دنبال مار می‌گردی؟

 

گفت: می‌بینی که نشسته‌م و نمی‌گردم.

 

- شناسنامه...

 

گفت: دستِ مسافرخانه چی یه.

 

- برگرد به خونه ت.

 

گفت : منظورت مسافرخانه ست؟

 

- هر گوری که می‌خواد باشه.یالا...

 

گفت: نفس تنگی دارم ،آمده‌م هواخوری.

 

گربه میاو میاو کرد و دوباره پرید وسط حوض.

 

- این جا خطرناکه خواهر.

 

گفت: خودم می دانم.

 

بلند شد و از همان راهی که آمده بود، برگشت . گربه ی چشم عسلی دنبالش رفت تا در مسافرخانه.

 

گفت: مث اینکه تو هم تنهایی. بیا امشب رو مهمان من باش.

 

بغلش کرد و انگشت گذاشت روی زنگ.

 

...

 

به خودم گفتم : چه هکر با حالی! از زبان خودم نوشته ، دمش گرم.

 

دستی به سر و روی داستان کشیدم. آن را به نشانی ایمیل مسابقه ارسال کردم و از کافی نت آمدم بیرون.

 

راه دور و درازی در پیش داشتم.

 

             

 


ادامه
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:58  توسط فرهاد حیدری گوران  |