تبليغاتX
نگاه کن به صفحه کلید

نگاه کن به صفحه کلید

قصه های ف.ح.گوران

 

 

 

ناگهان سر راهم سبز شد.دقیق تر بنویسم؛ نشسته بودم روی دیواره ی حوض جلوی خانه ی هنرمندان که شال سفیدش را انداخت روی سرم و زمزمه کرد: سلام! دوست قدیمی.

گفتم: یعنی خودتی...موهات هم هنوز خرمایی یه؟

گفت: اون که حالا باهام می آد جنگل شیان،خرمایی دوست نداره، داره؟

گفتم:خودت بهتر می دونی.

انگار یک پارچ آب سرد ریختند روی کله ام.

دور حوض چرخیدیم و او هی مردمک های سیاهش را دوخت توی مردمک هام.

- ببین، تو هنوز مجردی؟

- پس خیال کردی چی... گفته بودم که بعدِ تو تنها می مانم.

- چه قدر خری...آخرشی.

سینه ی مرمری دست چپش را کشید زیر چانه ام.

- البته ترم آخر خر نبودی .خورده بودی به پیسی.

اشاره کرد به لجن سبز ته حوض. با دو انگشت دماغش را گرفت و زد زیر خنده.

- پیسی که خنده نداره، داره؟

شانه هاش را بالا انداخت.

...

 


ادامه ی قصه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:11  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

دستش را می‌گذارد روی بوق. صدا نمی‌دهد. چرخ جلو را می‌چرخاند و می‌گوید "دو تا میمی... دو تا میمی."
می‌گویم "ممانی رفته دده."
چرخ را می‌چرخاند "دو تا میمی..."
تازه یاد گرفته عمو زنجیر باف بخواند همه کلماتش را می‌جود غیر از بهله.
- زنجیرُ بافتی؟
- بهله.
- باباجون چی چی آورده؟
- نخود و کمش.
- با صدای چی؟
- ماماو... میاو... میاو...
دور اتاق دنبالم راه می‌افتد "هوهو...چی چی."
لاستیک‌های دوچرخه پنچر است. باد ندارد اگر نه در این هوای خشک و آلوده‌ی دی‌ماه، رکاب می‌زدم رو به پایین. دور پارک لاله می‌چرخیدم و مثل سه شب پیش که ماه چهارده روی مجسمه‌های جاکومتی برآمده بود، عکس هم می‌گرفتم. نمی‌دانم خوب در می‌آید یا نه. باید توی برنامه‌ی فتوشاپ باهاشان ور بروم.

هوهو...چی چی...

 


ادامه ی قصه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:19  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

 

 

 

 

صدای زن از ته چاه در می آمد. چاه وسط میدان بود. نگهبان هم داشت؛ سرباز وظیفه م - ر.

به سرباز گفتم: نمی‌شه یه طناب بندازی اون تو بیاد بالا.

 

گفت: من مامورَ م و معذور.

 

لهجه‌اش داد می‌زد که همشهری هستیم.

 

گفتم: اونقده آیِم باش که حرف هم ولاتی ته بشنفی.

 

گفت: فارسی حرف بزن تا جوابته بدم.

 

یکه خوردم.

 

گفتم: دلَ م می‌سوزه براش . شاید حامله ست.

 

پوزخند زد: حتمی اَ گربه حامله شده.

 

گفت: تو خودت چه کاره‌یی؟

 

گفتم: مهندس کشاورزی.

 

گفت: برگرد سر زمینِ ت آبرا. اِی جا خشک سالی یه.

 

خواستم بیش‌‌تر باهاش کل کل کنم، دیدم اسلحه دارد و انگشتش روی ماشه است. راستش یک جوری چشم دوخت توی چشمم که نزدیک بود زهره‌ترک بشوم. چند قدم عقب رفتم و تکیه دادم به یکی از آن درخت‌های چنار دور میدان. کلاغی نشسته بود روی شاخه‌اش. بال بال می‌زد اما غار غار نمی‌کرد. صدای ناله ی زن...

 

باید پیش از آنکه بر می‌گشتم به مسافرخانه، خودم را می‌رساندم به کافی نت آن طرف میدان و یک داستان 1500 کلمه ای می‌نوشتم می‌فرستادم برای سایت مسابقه. روز قبل رفته بودم نشسته بودم پشت یکی از کامپیوترهای فکسنی‌اش و کلمات کلیدی داستان را ردیف کرده بودم روی آن صفحه ی روشن. خدا خدا می‌کردم پاکش نکرده باشند . صفحه را به اسم خودم توی درایو D ذخیره کرده بودم. دست نخورده بود. بازش کردم اما چشم‌تان روز بد نبیند. پر بود از گربه‌های چشم عسلی. فکر کردم این همان صفحه نیست. بستمش و دوباره رفتم از اول... کم مانده بود صدای میاو... میاو...

 

به خودم گفتم: هر که این کار را کرده از روی آن کلمات کلیدی کرده اما سوراخ دعا را گم کرده... بی همه چیز، از آن هکرهای حرفه‌ای بوده که کِرم خراب‌کاری دارند.

 

خواستم ماجرا را به متصدی کافی نت بگویم اما بی خیال شدم. یک صفحه ی تازه باز کردم و این بار کلمات کلیدی چاه، زن، نگهبان و ماشین گشت را با حروف درشت نوشتم. باید داستان را از دل همین کلمات بیرون می آوردم؛ 1500 کلمه، نه کم تر، نه بیش تر.

 

به خودم گفتم: کاش کله ام را برده بودم توی چاه و صورت زن را دیده بودم.

 

دلم می خواست همان زن را وصف کنم اما فقط طنین ناله اش توی سرم می پیچید. چشم‌هاش چه رنگی بود... موهاش... شخصیت نگهبان را در چند سطر خلاصه کردم؛ صورت سیاه چرده و دماغ عقابی. درجه نداشت .هنوز آش خور بود. نامش را با ماژیک سیاه نوشته بود روی جیب یونیفورم سبزش؛ سرباز وظیفه م- ر.

 

دو صفحه تمام درباره‌ی ماشین گشت نوشتم. حتی آن جمله ی معروف "اشیا از آنچه می بینید به شما نزدیک‌ترند" را با حروف ایتالیک اضافه کردم به آینه‌ی بغلش.

 

و اما چاه از آن چاه های افغانی کن بود. راستش، توصیف چنان چاهی آن هم در وسط میدان اصلی شهر، کار من نبود. به سرم زد یک عکس سیاه و سفید ازش بگیرم و ضمیمه‌ی داستان کنم. اما دوربین عکاسی ام کجا بود.

 

صفحه را این بار طوری که متصدی کافی نت بو نبرد توی درایو c ذخیره کردم. حساب کردم و آمدم بیرون. هوا تاریک شده بود و نور زرد چراغ برق‌های دور میدان چشم را می‌زد. نه از سرباز و ماشین گشت خبری بود نه از ناله ی زن.

 

شب توی مسافرخانه داشتم از گرما می‌پختم. سوسک‌های چینی از زیر تخت بیرون می‌آمدند و از سر و کولم می‌رفتند بالا. راستش از اول می‌خواستم داستانی درباره ی خودم بنویسم و این‌که دنبال نشانی آگهی روزنامه‌ها، سر از هر کوچه و خیابانی درآورده بودم. مهندس کشاورزی توی آن شهر درندشت می‌خواستند چه کار. کلمات کلیدی داستان را هم نوشته بودم.حتی آن یک قالب صابون را هم که جان می‌داد برای ور رفتن با خودم و عکس آن ستاره‌ی لوند هالیوود... اما آن هکر بی همه چیز...

 

تا صبح، هفت هشت تایی سوسک کشتم و از پنجره ی اتاق انداختم بیرون. این شکم بی هنر پیچ پیچ هم... فشار نفخ ذله‌ام کرده بود. می‌رفتم مستراح. شیر مستراح سوراخ بود و آب فواره می زد به سقف. هر کاری کردم آبش بند بیاید، نیامد. بی خیال شدم. روی آینه ی مستراح با مداد خط لب نوشته شده بود: 850 کیلومتر آن طرف تر.

 

به خودم گفتم: عجب! همین مسافت را باید با اتوبوس تعاونی سیزده برگردم.

 

هنوز آفتاب روی دَم و دود ابری شکل شهر ندمیده بود که ساکم را انداختم دوشم و از در قهوه ای مسافرخانه زدم بیرون. روز از نو ، روزی از نو. دوباره ور رفتن با آگهی روزنامه‌ها و از این نشانی به آن نشانی، از این شرکت به آن شرکت... نزدیک غروب از پا افتاده بودم که با تلفن همگانی زنگ زدم به دفتر تعاونی سیزده و بلیت برگشت را گرفتم برای ساعت ده شب. خودم را به کافی نت رساندم و دوباره نشستم پشت همان کامپیوتر فکسنی. صفحه را باز کردم و... هکر فلان فلان شده دوباره کار خودش را کرده بود.

 

...

 

در ادامه‌ی داستان نوشته بود:

 

زن، سوسک چهارم را کشت و از پنجره‌ی اتاق انداخت بیرون. نگاه کرد به شهر که تا دامنه ی کوه کشیده شده بود. زمزمه کرد: چه خانه‌هایی!

 

برگشت جلوی آینه و لب هاش را قرمز کرد. گونه کاشت و موهاش را از پشت بست. خودش هم نفهمید که چه طور با مانتو کوتاه، روسری چروک رنگی و کفش‌های پاشنه بلند از پله های مسافرخانه آمد پایین، از در چوبی قهوه‌ای که بوی شاش می‌داد بیرون رفت و قدم زنان رسید به آن طرف خیابان. چراغ برق‌ها زیر نم نم باران تابستانی سو سو می‌زدند و صدای ماشین آشغال جمع کنی شهرداری گوش می‌خراشید.

 

به خودش گفت: بیچاره کارگرا که توی کثافت می لولند...

 

یک پیکان سفید درب داغان ایستاد جلوی پاش. راننده اش سیگار بر لب ، کله از پنجره بیرون آورد: کجا این وخت شب خانومی!

 

گفت: هیچ کجا.

 

سیگار از لب راننده افتاد: اگه می‌خوای مدل بالا سوار شی باید بالا شهر بپلکی.اکی ثانیه بلندت می‌کنن.

 

پوزخند زد: اگه طالبی خودم می‌رسونمت.

 

گفت: لطفا مزاحم نشید آمده‌م هوا خوری.

 

خودش هم از این جمله خنده‌اش گرفت. هوا خوری کنار زباله‌ها...

 

دود سیاه از اگزوز پیکان درآمد و بددهنی راننده را شنید.

 

گفت: لوله بخاری...

 

نشانی پارک را از کارگرهای آشغال جمع کن گرفت و دنبال یک گربه ی چشم عسلی راه افتاد. گربه گاهی کله بر می‌گرداند و میاو میاو می کرد.

 

پارک کوچکی بود با درخت های پیر صنوبر و کاج‌های قهوه ای کوتاه. چند تا نیمکت فلزی هم دور یک حوض خالی دیده می‌شد. گربه پرید وسط حوض... میاو...میاو...

 

گفت: نری یا ماده؟

 

میاو...میاو...

 

نشست روی یکی از آن نیمکت‌های فلزی و صدایی دو رگه شنید: همچین بزنی تو رگ بترکونی واصل شی به آسمون هفتادم...

 

بوی تند حشیش خورد دماغش و به سرفه افتاد.

 

دوباره همان صدا را شنید: مماشین گشت ترکونده جیمبلی جِ جیم...

 

گربه حالا آمده بود در چند قدمی اش دم تکان می داد.

 

گفت: پرسیدم نری یا ماده؟

 

یکی از آن طرف پاسخ داد: خواجه ست خانوم!

 

بلند قد بود و باتوم به دست.

 

گفت: سلام...

 

- این وقت شب توی پارک دنبال مار می‌گردی؟

 

گفت: می‌بینی که نشسته‌م و نمی‌گردم.

 

- شناسنامه...

 

گفت: دستِ مسافرخانه چی یه.

 

- برگرد به خونه ت.

 

گفت : منظورت مسافرخانه ست؟

 

- هر گوری که می‌خواد باشه.یالا...

 

گفت: نفس تنگی دارم ،آمده‌م هواخوری.

 

گربه میاو میاو کرد و دوباره پرید وسط حوض.

 

- این جا خطرناکه خواهر.

 

گفت: خودم می دانم.

 

بلند شد و از همان راهی که آمده بود، برگشت . گربه ی چشم عسلی دنبالش رفت تا در مسافرخانه.

 

گفت: مث اینکه تو هم تنهایی. بیا امشب رو مهمان من باش.

 

بغلش کرد و انگشت گذاشت روی زنگ.

 

...

 

به خودم گفتم : چه هکر با حالی! از زبان خودم نوشته ، دمش گرم.

 

دستی به سر و روی داستان کشیدم. آن را به نشانی ایمیل مسابقه ارسال کردم و از کافی نت آمدم بیرون.

 

راه دور و درازی در پیش داشتم.

 

             

 


ادامه ی قصه
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:58  توسط فرهاد حیدری گوران  | 

 

 

                   سرخهلیژه

  

        

دست هایش را که روی سرش حلقه کرد وراه افتاد فکر کردم دوباره دارد شکلک در می آورد. روز قبل، دور سنگر درست مثل عکسی که حالا گذاشته ام روی وبلاگم ، چرخیده بود و همان جمله را تکرارکرده بود : تو واقعا فکر می کنی من زنده می مونم ؟

گفته بودم: همین طوره جناب گروهبان دوم افشار .

هر دو گرسنه بودیم . قوطی کنسرو را که باز کردم بوی گندیدگی توی دماغ مان پیچید و شنیدم که گفت : آخ...

-         یه نامه برای فرمانده بنویس این قوطی رو هم ضمیمه ش کن .

- چند بار  بهت بگم  فرمانده رفته روی مین ... نکنه پرده ی گوشت پاره شده ؟

دوربین زنیط را گذاشت گوشه ی سنگر و دراز کشید روی زمین . شب های عجیب داشتیم گاهی از سنگر می آمدیم بیرون و توی تاریکی تا کنار رودخانه سینه خیز می رفتیم . مشتش را پر از سنگ ریزه می کرد و یکی یکی می انداخت توی آب . رودخانه پر از خرچنگ بود ،خرچنگ های قهوه ای و زرد . هوا که دم می کرد از رودخانه می آمدند بیرون و خودشان را می رساندند به سنگرها . از سر و کول آدم بالا می رفتند اگر هم می کشتی شان بوی گندی همه جا را می گرفت .

   ناگهان بلند شد و لوله ی تفنگ را گذاشت زیر چانه اش .گفتم بپا ماشه را نکشی . گفت هنوز آن قدر ها هم که فکر می کنی حوصله ام سر نرفته . می دانستم خشابش خالی است . سر خشاب خالی شش ماه اضافه خدمت خورده بود ، آن هم آن جا .

-         این عکس آخری رو اگه ببینی کله پا می شی .

-         که چی مثلا ؟ باز هم جنازه ای که از اون ور رود ، موج می آوردش این ور ...

-         حالا بذار برم مرخصی و بر گردم  ...عقل از سرت می پره اگه ببینی .

رادیو را روشن کرد . گوینده تصادفا داشت درباره ی عکاسی در شب حرف می زد ... یادتون باشه هر سوژه ای رو از زوایای مختلف بگیرین ...

 - توواقعا عکاسی خووندی ؟

- آره جان مادرم ...پس فکر می کنی چرا پام به اینجا بازشد و شدم جمعی گردان نودودو ؟ می خوام اون یه ورق کاغذ رو بگیرم یه آتلیه بزنم .

کلت روسی را بر داشتم و سینه خیز آمدم بیرون . کجا باید می رفتم ؟ تپه سرخهلیژه بد نبود . اقلا می شد با بیلچه  خاک را کنار زد و رسید به همان چند خط و خال روی سنگ. چشم ها و گونه هایش را خوب در آورده بودند ماه که به چهارده می رسید یا عراقی ها نور افکن می زدند ، انگار روح دارد و با آدم حرف می زند . هیچ فکرش را نمی کردم پرونده ی  27 ماه خدمت بسته شود و روزی  آن ماجرا را  حروف چینی کنم وبفرستم روی وب .

- تو الان ... توی این لجظه به چی فکر می کنی ؟

- خیلی گشنم شده ... به یه تکه نون .

خندید و سیگاری روشن کرد .

-         این آخرین سیگاره ... می فهمی یعنی چی ؟

 

                            


ادامه ی قصه
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:45  توسط فرهاد حیدری گوران  |